همچنان روی خشت اول...

سمیه مهرگان

از نخستین کتاب‌هایی که از زبان اصلی به فارسی ترجمه شد، «صد سال تنهایی» با ترجمه بهمن فرزانه از اسپانیولی، «جنایات و مکافات» با ترجمه مهری آهی از روسی، «بچه‌های این قرن»، «پرندگان می‌روند در پرو بمیرند» و «ادبیات چیست» با ترجمه ابوالحسن نجفی از فرانسه بود. اما ترجمه از زبان اصلی در آن دوره یعنی دهه‌های بیست تا پنجاه و دوره‌های بعد یعنی شصت تا هفتاد امری نادر بود، و به همین دلیل پذیرفتیم که چون مترجم در زبان‌های اسپانیایی و ایتالیایی و فرانسه و ترکی و آلمانی کم داریم (یا به‌‌قول خیلی‌ها نداشتیم و همچنان هم نداریم) از زبان‌های دوم (واسطه) به ترجمه آثار ادبی جهان دست بزنیم. در آن دهه‌ها هر ترجمه‌ای بود، بدون توجه به خوب یا بد، ضعیف یا قوی بودنش، خوانده می‌شد و به نسل‌های بعد هم انتقال داده شد. برخورد و مواجهه ما با متن، فقط فارسی بود. نمی‌دانستیم که آیا در متن اصلی هم آنچه را که ما می‌خوانیم هست یا نه. این شد معیار و سنجش ما، که هر ترجمه‌ای فارسی‌اش خوب است، پس خوب است.
حالا در اواسط دهه نود خورشیدی، هم‌چنان روی همان خشت اولی هستیم که نسل‌های اول مترجم‌های ما گذاشته بودند و هر روز هم روی این خشت اول، با افتخار (این افتخار هم از سوی مترجم‌هاست، هم از سوی برخی روزنامه‌نگارها و منتقدهایی که رسالت روشنگریشان را زیر عظمت آن نام‌ها از یاد می‌برند و آن را موجه می‌پندارند تاجایی‌که به ترجمه‌های از زبان واسطه جایزه می‌دهند.) خشت بعدی و خشت‌‌های بعدی را می‌گذاریم. مروری بر آثاری که طی دهه هشتاد و نود از زبان دوم به فارسی ترجمه شده، نشان می‌دهد که کاری که اگر روزی به دلایلی درست می‌پنداشتیم، و بعد به غلط مصطلحی تبدیلش کردیم، همچنان راه خود را می‌پیماید و غرورآفرین در عرصه ترجمه پیش می‌تازد. اگر رجوع کنیم به بسیاری از نقدهایی که منتقدان غربی در نشریاتی چون گاردین، نیویورک‌تایمز، واشنگتن‌پست و تایمز نوشته‌اند، متوجه می‌شویم که منتقدان غربی هم در بسیاری مواقع بر ترجمه‌های انگلیسی خرده گرفته‌اند که مثلا در جاهایی از متن اصلی، مترجم انگلیسی چیزهایی را نفهمیده یا جاانداخته یا بد ترجمه کرده یا اصلا ترجمه نکرده و موارد بسیار این‌چنینی.... مترجم فارسی نیز بدون دسترسی به متن اصلی، به سراغ زبان دوم - در اینجا انگلیسی- می‌رود و همان متن را ترجمه می‌کند. برخورد و مواجهه خواننده فارسی نیز فقط با همین متن ترجمه فارسی است: فارسی‌اش خوب است؟ بله. و نتیجه می‌گیریم: پس ترجمه خوب است.
آیا امروز که در قرن ارتباطات و رسانه و گفت‌وگوی فرهنگ‌ها و زبان‌ها داریم زندگی می‌کنیم هنوز هم لزوم ترجمه از زبان واسطه (دوم) احساس می‌شود؟ آیا اگر زمانی به دلیل جهان سومی بودن‌مان و نبودن مترجم‌هایی که از زبان‌های اسپانیایی، آلمانی، ترکی، روسی، فرانسوی و... ترجمه کنند، امروز هم باید همچنان از زبان دوم (واسطه)، بهترین آثار ادبی جهان را ترجمه کنیم و به دست خواننده فارسی برسانیم؟ اگر زمانی مترجم‌های انگلیسی به ترجمه آثار ادبیات غیرانگلیسی می‌پرداختند، (که مثلا مترجم این زبان‌ها نیست یا کم است، برخی هم به‌جای رقابت با مترجم‌های انگلیسی، سعی کردند به سراغ نویسنده‌های اسپانیولی‌زبان و آلمانی‌زبان بروند) و ناگزیر پذیرفتیم، حالا هم مترجم‌هایی هستند که آثار ادبیات مثلا آمریکای لاتین و روس را مثلا از زبان آلمانی یا فرانسه ترجمه می‌کنند و باز پذیرفتیم، و باز هستند مترجم‌هایی که ادبیات انگلیسی‌زبان را از زبان فرانسه ترجمه می‌کنند. (شرق بهشت رمانی انگلیسی‌زبان با ترجمه پرویز شهدی از زبان فرانسه) برخی از آثاری که از زبان دوم از ابتدای دهه نود ترجمه شده نشان می‌دهد که همچنان بر خشت اول پای می‌فشاریم: «قایقی از آتش» (برگزیده داستان‌های پساپست‌بوم آمریکای لاتین) در سال 1392 با ترجمه بیوک بوداغی از زبان آلمانی به فارسی منتشر شد. (همان‌طور که در ابتدای دهه هشتاد، عبداله کوثری از انگلیسی داستان‌های کوتاه آمریکای لاتین را ترجمه کرده بود.) عجیب نیست وقتی حالا در سال 95 می‌بینیم داستان‌های آرژانتینی در کتابی با عنوان «آگراندیسمان» با ترجمه شهریار وقفی‌پور از انگلیسی منتشر شده. این را هم باید اضافه کرد که مجموعه پنج جلدی داستان‌های هفتادودوملت که شامل پنج کتاب است، یعنی داستان‌های سوئدی (جلاد)، اسپانیایی (سقوط)، آمریکای لاتین (فراری‌ها) و یونانی (تمام شب در کنار هم) همگی از زبان فرانسه توسط قاسم صنعوی ترجمه شده است. اخیرا هم که احد علیقلیان از انگلیسی و پرویز شهدی از فرانسه «جنایت و مکافات» فئودور داستایفسکی را ترجمه کرده‌اند. (جدا از مترجم‌ها، به نظر می‌رسد ناشران ما هم متاسفانه به جای تاکید روی تخصصی ترجمه‌کردن متون ادبی، به گسترش و درست‌جلوه‌دادن این غلط مصطلح دامن زده‌اند.)
آیا امروزه که در دانشگاه‌های کشور همه زبان‌های زنده دنیا تدریس می‌شود و می‌توانیم در کنار مترجم‌های خوبی که در زبان‌های آلمانی، اسپانیایی، ترکی، روسی، فرانسوی و... داریم، مترجم‌های خوب دیگری هم پرورش بدهیم، همچنان هم باید روی همان خشت اول که فقط زبان انگلیسی بود، خشت‌‌های بعدی را که ترجمه‌های زبان واسطه است بگذاریم؟
همان‌طور که برخی قوانین بر اساس اقتضای زمانی و مکانی‌شان به وجود می‌آیند و بعد از اتمام آن بازه زمانی برداشته می‌شوند (مثل برخی قوانین در دوران جنگ یا انقلاب) آیا در حوزه ترجمه نیز نباید چنین کاری کرد؟ اگر زمانی به دلیل عدم وجود مترجم‌های زبان‌های غیرانگلیسی، ناگزیر به ترجمه آثار ادبی جهان از زبان دوم بودیم، آیا حالا نباید بپرسیم که آیا این نیاز هنوز هم احساس می‌شود که همچنان بر آن عقیده دهه بیست تا دهه هفتاد پافشاری کنیم و خشت‌های بعدی را روی همان خشت کج اول بگذاریم؟ آیا وقت آن نرسیده که مترجم‌های ما هم از زبان واسطه دست بردارند و هر مترجمی در حوزه تخصصی خود به ترجمه از زبان تخصصی خود روی آورد؟
آیا اینکه مترجم انگلیسی یا آلمانی مثلا از ادبیات اسپانیولی‌زبان خوشش می‌آید و مترجم فرانسه از ادبیات انگلیسی، دلیل کافی است که دست به ترجمه ادبیات آن سرزمین از زبان دوم بزند؟ و اگر این دلبخواهی را هم‌چنان ادامه بدهیم عجیب نخواهد بود اگر روزی بشنویم مترجمی از زبان فارسی (زبان دوم) آثار ادبی زبان‌های اسپانیایی‌، آلمانی‌، فرانسه‌، ترک‌ و روس‌ را به زبان‌های دیگر ترجمه کند.

ارسال دیدگاه شما

روزنامه در یک نگاه
ویژه نامه