خوانــش

برشی از «هفت گنبد»

سفرمان شبیه بازگشت اولیس به خانه بود که با بیست هزار فرسنگ زیر زمین ژول ورن قاطی شده باشد. از هیوارد با اتوبوس رفتیم سن‌فرانسیسکو. از روی پل سن‌متئو که رد می‌شدیم فکر کردم این اولین دریایی است که بین ما فاصله انداخته، شش دریای دیگر پشت این باقی است. از سن‌فرانسیسکو با بلوجت تا نیویورک پنج ساعت و پنجاه دقیقه راه بود. تمام این مدت خوابیدم. پانی و تدی دو طرفم نشسته بودند. بعدا گفتند کوفته‌های هندی خوشمزه‌ای توی هواپیما داده‌اند. نُه صبح راه افتاده بودیم، شش ساعت توی راه بودیم، اما وقتی رسیدیم پنج‌ونیم صبح بود. گرسنه بودم. اولین‌بار بود نیویورک می‌رفتیم. در آن چهارسال هیچ‌وقت آنقدر پول نداشتم که به نیویورک رفتن فکر کنم. دلم می خواست برویم توی شهر اما آدم پنج‌ونیم صبح تو نیویورک کجا می‌تواند برود.

پانی گوگل کرد و یک کافه کانتری‌راک شبانه‌روزی پیدا کرد که صبحانه هم می‌داد، اما دوشنبه صبح بود و بعید بود باز باشد. آنها هم ناهار خورده بودند و منتظر شام بودند. توی فرودگاه، آیریش کافی و مافین خوردم و روی صندلی‌های حصیری فرورفتم تا یازده و بیست دقیقه که با امارات‌فلای برویم دبی. سیزده‌ساعت توی هوا بودیم اما باز هشت صبح می‌رسیدیم به فرودگاه. دائم سمت صبح می‌رفتیم و من هربار قرص می‌خوردم تا بخوابم و صبح که می‌رسیم سرحال باشم. چهار دریای دیگر را توی خواب رد کردیم. پانی و تدی فیلم دیدند، درباره جاهایی که در غزنی می‌خواستند بروند حرف زدند. تدی لونلی پلانتش را باز می‌کرد و علامت می‌زد و می‌بست، پانی قصه فرار پدرش در سال شصت را تعریف کرد و توی صفحه فیس‌بوکش بر نقطه‌هایی روی دریای آتلانتیک نشان کرد یعنی آنجاها بوده. در فرودگاه دبی زیر استاتوس پاتی نوشتم: «منزل‌های دریا بی‌نشان‌اند، نتوان بر آن انگشت نهادن.»

برشی از «دوازده نُت برای سکوت»

زنگ بالای در، صدا کرد. حبیب، چای خشک توی دهانش می‌ریخت. بلند شدم و رفتم دم در.

مامور با تحکم پرسید: «اینجا چی‌کار می‌کنی؟»

«نگهبانم.»

«این پسره پیش ما چی‌کار می‌کنه؟»

کارت اقامتم را گرفته بودم جلوی سینه‌ام. سرباز، پشت فرمان بود و داشت سروته می‌کرد. دست‌های ناصر را از پشت، دست‌بند زده بودند. یک لنگه شلوار سه خطش سریده بود پایین و آن یکی تا ساقش بالا بود. نگاهش پر از التماس و خواهش بود. رو کردم به مامور:

«تا حالا ندیدمش.»

مامور زد پس کله‌ ناصر. سمند دور زده بود و چند قدم جلوتر، ایستاده بود. از اگزوزش بوی بنزین خام می‌آمد و دود چراغ نفتی. مامور، گوشه‌ تی‌شرت قرمز ناصر را گرفت و دنبال خودش کشید. دست‌هایش را از پشت دیدم. پنجه‌هایش باز بود، مثل بال کبوتری که می‌خواهد پر بگیرد. حبیب از کنارم آرام سُرید. بی‌آنکه مامور ببیند، گوشی و یک مشت پول چروک و لول‌شده را گذاشت توی مشت ناصر و خزید تو.

مامور، ناصر را انداخت روی صندلی عقب و خودش، جلو نشست. نور قرمز باز چرخید توی کوچه. از دیوارها گذشت. از لای درخت‌های کاج، گذشت. صورت عادل را قرمز کرد و گم شد تو تاریکی پشت برج. بعد، سمند، پت‌پت‌کنان، سربالایی کوچه را سینه‌خیز بالا رفت.

برگشتم داخل و در را بستم. لیوان نیم‌خورده‌ چای ناصر، کنار پنجره بود. حبیب داشت جایش را پهن می‌کرد. ساعت هنوز ده نشده بود. لیوان و تابه‌ سوخته را گذاشتم توی لگن ظرف‌شویی. روی کاناپه نشستم و سرم را تکیه دادم به دست‌هام. حبیب، طاق‌باز دراز کشیده بود و زل زده بود به سقف. سرخی تا پیشانی‌اش رسیده بود و خیس عرق بود. زیر لب گفت: «پرده‌ هر کی رو زدیم بالا...» و بقیه‌ حرفش را خورد. روی شانه‌ چپش چرخید سمت دیوار. پشتش را به من کرد و شمد را تا فرق سر بالا کشید.

برشی از «متغیر منصور»

در این صبح خاص داستان، منصور و خاله‌شیرین لازم است تبدیل شوند به داستان منصور و خانم نجمی. برای همین، منصور واقعا از ماشین پیاده می‌شود و از در آموزشگاه تو می‌رود، بی‌آنکه قبلش به آینه نگاه کند، موهایش را مرتب کند یا دوباره قطره توی چشمش بریزد. این تغییرات آنقدر چشمگیر و قاطعانه است که به‌اش قدرت می‌دهد به خانم نجمی نگاه نکند، جواب سلامش را جوری بدهد که بنشیند سر جایش و جرات نکند از منصور بپرسد دستش را چرا پانسمان کرده. حالا باید به کریم‌زاده آبدارچی بگوید ظهر برود کیان را بیاورد آموزشگاه. این شروع بحران تمام‌عیار است که اول با یک پیامک شروع می‌شود، چند دقیقه بعد از ورود منصور به آموزشگاه: «دستت چی شده؟ الهی بمیرم! نگو که دوباره دستتو بریدی؟» و وقتی منصور جواب نمی‌دهد، پیامک بعدی می‌رسد: «خوبی تو؟» متنفر است از این دو کلمه خانه‌خراب‌کن چه باهم باشند، چه جداجدا. چه زنش بگوید، چه دوستش، چه پدر و مادر یا هر کی. لحظه‌ای که شما به تو تبدیل می‌شود، شروع ویرانی است. پشت‌بند «تو»، «خوبی» هم دیر یا زود می‌آید! وقتی نازی اولین‌بار به منصور گفت تو، نفهمید چه اتفاقی دارد می‌افتد درست مثل وقتی خانم نجمی، آخر وقت یک روز سه‌شنبه ـ منصور خوب یادش هست روزش را! ـ سر یک ویدئوی فورواردی که توی تلگرام به‌اش نشان داد، بنای هروکر را گذاشت و جفت‌شان از خنده ریسه رفتند و آمدند، رفتند و آمدند. توی یکی از همین رفت‌وآمدن‌ها بود که شما شد تو و همان‌طور بند آب داده شد و داده شد تا رسید به نگرانی خوب‌بودن و نبودن.

ارسال دیدگاه شما

روزنامه در یک نگاه
ویژه نامه