باشد به یادگار برای پرویز مشکاتیان

حسن فاضل*

حافظ، مولانا، هومر، شکسپیر، فردوسی، بتهوون و دیگرانی از این طایفه چنان در قلب و خاطر هنردوستان تمام اعصار نشسته‌اند که لذت از آثارشان و گفت‌وگو در احوالشان به گمانم ابدی‌ است و ختمی ندارد. پارسی‌گویان کی از غزل سعدی و و دیوان حافظ سیر می‌شوند؟ جهان کی از تفکر مولانا روی برمی‌گرداند؟ ذائقه‌ موسیقی غرب مگر می‌تواند روزی موتسارت یا شوپن را نادید بگیرد؟ هیچ‌وقت. نادانی و جنون محض است دست شستن از هنر و اندیشه‌‌ این محبان خدا و زمین گذاشتن‌شان. آنها نه کهنه می‌شوند و نه از اصل می‌افتند اما بیراه و خطا آنجاست که گمان می‌کنیم تکرار ایشان بیشتر از محال است و دیگر مادر گیتی چون این عرش‌نشینان فرزند نزاید! اندیشه‌ غلطی است و از سر نشناختن و بس. به باور من و بسیاری جایگاه پرویز مشکاتیان که شوربختانه عمری بسیار کوتاه داشت در تاریخ هنر جهان هیچ کم از آن نام‌ها که شمردم نیست. من امروز نه بنای آن دارم از آثارش بگویم که غالب آنها به اوجند و نه می‌خواهم از شاگردانی که تربیت کرد بگویم و نه از تبحرش در نوازندگی که عالمگیر بود. در این مجال خُرد تنها می‌خواهم از اندیشه‌ او و نگاهش حرف بزنم که به باورم کمتر گفته شده. او شیفته‌ ادبیات بود و به گفته خودش حتی در آثار بی‌کلامش هم رد محکمی از ادبیات یافت می‌شد. در گفتارش هم ادبیاتی جان‌دار و خوش‌بنیه نشسته بود. روزی نه آنچنان دور، در همین صفحه و همین‌جا برایتان نقل کردم که وی در پاسخ به آن پرسش که حالا پس از سال‌ها ممارست در موسیقی به چه رسیده‌اید، چه گفت. او گفت: «فقط می‌توانم بگویم وصال آن لب شیرین به خسروان دادند تو را نصیب همین بس که کوهکن باشی.» نگاه مشکاتیان به دوران یگانه بود و خاص خودش. یادم می‌آید در گفت‌وگویی به رنجی و بغضی بی‌تمام از رفتار تلویزیون می‌گفتند که «هنرمند باید خیلی پوست‌کلفت باشد که بنشیند و ببیند موسیقی شش‌هزار ساله پخش می‌شود و تصویر فواره روی آن می‌گذارند.» عاقبت هم همان شد و توان ایشان کفایت نکرد و دست از هرچه ناملایمت‌ها شست و رفت که آن روز نحس که پیکر آن سرو آزاد در حیاط تالار وحدت، آرام خفته بود و برخی در مدحش سخن می‌گفتند. خود جناب مشکاتیان هم روزی در همان اواخر وقتی از بی‌انگیزگی می‌گفتند و بی‌رمقی برای کار، کسی پرسید پس رسالت هنرمند چه می‌شود؟ هنرمند مگر می‌تواند بی‌انگیزه شود؟ گفتند:«هر رسالت یک توانی هم دارد و هنرمند هم توانی دارد.» این رسم هم پایانی ندارد که گفتی فلک را عادت دیرینه این است که با آزادگان دائم به کین است. گواه حرفم هم آنجاست که وقتی جناب همایون شجریان در همان روز وداع آوازی خواندند تمام حاضران از شنیدن آن خط به شیون نشستند که گویی اخوان، سال‌ها پیش آن را در احوال روزگار رستم موسیقی ایران سروده بود: «دست بردار از این در وطن خویش غریب.»

* نویسنده

ارسال دیدگاه شما

روزنامه در یک نگاه
ویژه نامه