گذار از تقابل نخبه‌گرا و عامه‌پسند؟

مجتبی گلستانی
click here click here why women cheat on their husband
click here wives cheat find an affair

فهیمه رحیمی‌درگذشت. این خبر سبب شده بود که در فضای مجازی، دوستداران ادبیات نسبت به مرگ او واکنش‌های متفاوتی نشان دهند. برخی با لحنی نوستالوژیک و با یادآوری خاطرات روزهای آغازین کتابخوان شدن خود از این نویسنده فقید چنان اسطوره‌ای ساختند که گویی کتابخوان شدن همین گروه انگشت‌شمار کتابخوان ایرانی عمیقا مرهون نوشته‌های او بوده و در مقابل، برخی دیگر به نکوهش و ملامت فهیمه رحیمی، نوشته‌ها و دوستدارانش و نیز همین گروه اسطوره‌ساز نوستالوژیک پرداختند و معتقد بودند که نوشته‌های فهیمه رحیمی‌صرفا به ادبیات و فرهنگ فارسی‌زبانان آسیب رسانده است. اکنون باید پرسید که آیا واقعا رمان‌های عامه‌پسند نویسندگانی همچون فهیمه رحیمی‌برای ادبیات و فرهنگ هیچ دستاوردی ندارند؟ پیش از پاسخ به این پرسش‌ها باید از نو به پرسش از تمایز فرهنگ و ادبیات نخبه‌گرا و عامه‌پسند بازگردیم، تمایزی که در فضای فرهنگی کشور ما به تقابل دو پارادایم ناسازگار و ناهمگون انجامیده است که گویی میان آن‌ها هیچ وجه مشترک و هیچ بنیانی برای گفت‌وگو وجود ندارد. نویسندگان عامه‌پسند به پرفروش بودن نوشته‌های بزرگانی همچون همینگوی، کارور و مارکز متوسل می‌شوند تا آثارشان را از برچسب‌هایی همچون نازل و سطحی و عامه‌پسند مبرا سازند. درمقابل جماعت نخبه‌گرا به هرگونه اثر پرفروش و پرمخاطب به دیده ظن و تردید می‌نگرند و استقبال از سوی مخاطبان عام را دلیلی بر ضعیف بودن و سطحی بودن یک اثر ادبی می‌پندارند و عمدتا از آن اثر با تعبیر «مشکوک» یاد می‌کنند. این‌که رمان عامه‌پسند چه مولفه‌هایی دارد، چگونه تولید می‌شود یا از کدام خاستگاه طبقاتی و اجتماعی برمی‌خیزد پرسش‌هایی نیستند که در این نوشتار کوتاه به دنبال‌شان باشیم، بلکه می‌خواهیم از دو وجه متضاد و گاه متناقض فرهنگ عامه و همچنین رمان‌های عامه‌پسند یاد کنیم: تسلیم و مقاومت.اصولا فرهنگ عامه و رمان عامه‌پسند را نباید به‌تمامی‌و بی‌چون‌وچرا یکی انگاشت. فرهنگ عامه و رمان عامه‌پسند بازاری زمانی به هم می‌رسند که در نظریه و نقد ادبی مدرن بر حسب نظریه‌های معطوف به واکنش خواننده، دریافت خواننده از آثار ادبی و محصولات فرهنگی واکاوی می‌شود. مثلا تاثیرگذاری رمان‌های عاشقانه نازل بر زنان شهری طبقه متوسط که عمدتا در کارهای منتقدان فمینیست دیده می‌شود یا تاثیر ایدئولوژیک رما‌ن‌ها یا فیلم‌های جیمز باند که عمدتا در نقدهای سیاسی کسانی همچون تونی بنت بررسی شده‌اند. در این پژوهش‌ها عمدتا دو گونه نتیجه‌گیری متناقض و متقابل رخ می‌دهد. نخست این‌که فرهنگ عامه در برابر تاثیرات ایدئولوژیک و سیاسی رمان‌های عامه‌پسند صرفا پذیرا عمل می‌کنند. دوم این‌که فرهنگ عامه در برابر متونی از این دست لزوما آن نتیجه ‌ایدئولوژیک و منفعلی را که صاحبان سرمایه و قدرت می‌خواهند از خود بروز نمی‌دهد و عملا در برابر این متون با ارائه تفسیر خاص خود مقاومت می‌کند. در مورد اول، فرهنگ عامه صرفا همچون بازیچه منفعل و بی‌اعتمادی پنداشته می‌شود که هر آنچه از جانب دستگاه‌های ایدئولوژیک نظام سرمایه‌داری اعم از تلویزیون و رسانه‌های مکتوب و نیز ادبیات نازل و بازاری به آن ارائه شود، فرومی‌بلعد و مصرف می‌کند. در مورد دوم، فرهنگ عامه با تاکید بر وجه دموکراتیک جامعه مدرن و نیز دموکراتیک شدن فرهنگ و از بین رفتن ‌هاله اثر هنری به‌منزله عنصری مقاوم در برابر قدرت یا هژمونی یا ایدئولوژی دانسته می‌شود. پژوهش‌های میدانی در باب سریال‌های تلویزیونی و تاثیر آن بر مخاطب عمدتا نشان می‌دهند که مخاطبان برداشت مشخص خاص خود را از این سریال‌ها ارائه می‌کنند و منفعل و ایستا پذیرنده پیام‌های ایدئولوژیک این متون تصویری نیستند یا برخی پژوهش‌های فمینیستی در باب سریال‌ها یا رمان‌های عاشقانه به این نتیجه انجامیده‌اند که زنان خانه‌دار شهری با توسل به شیوه خیال‌پردازی این‌گونه داستان‌ها در برابر جایگاه تحمیل‌شده به آنان در جامعه مقاومت نشان می‌دهند. با این‌همه، هرچند که این پژوهش‌ها درباره نقش فرهنگی این‌گونه متون و تاثیر آنها در مخاطب و نیز نقش خواننده و مقاومت او دربردارنده نکته‌های آموزنده فراونی است، باید گفت که این پژوهش‌ها غالبا درباره زیباشناسی این‌گونه متون و تاثیر آنها بر مخاطب و فرهنگ عامه ساکت هستند و محتوای چندانی در بر ندارند؛ و طبیعی است که در این‌گونه پژوهش‌ها حتی از همان مقدار اندکی هم که در جامعه‌شناسی ادبیات در باب ذوق ادبی در طبقات و گروه‌های جامعه سخن می‌رود، خبری نیست. به دیگر سخن، پژوهش‌های ادبی معاصر و مطالعات فرهنگی جدید به‌هیچ‌روی با معیارهای ادبیات جدّی یا زیبا سر و کار ندارند. این نکته را از دو منظر باید بررسی کرد: یکی خاستگاه دموکراتیک و غیرنخبه‌گرا و کثرت‌گرای این‌گونه پژوهش‌ها و دیگری، برخی درونمایه‌های غیرزیباشناختی و نیز پیش‌فرض‌های لیبرالی و بورژوازی آن‌ها به مساله داوری یا به عبارت بهتر، حکم جزمی‌این پژوهش‌ها به داوری نکردن درباره متون زیباشناختی. در این میان برخی تلاش‌های ساختارگرا نیز وجود داشته‌اند که درصدد تبیین مولفه‌های متون عامه‌پسند برآمده‌اند، از جمله کارهای اومبرتو اکو درباره اوژن سو و یان فلیمینگ یا معیارهای رولان بارت و پی‌یر ماشری درباره لذت متن یا متن خواندنی و تولید ادبی. با وجود این، این نظریه‌ها نیز تنها در سطح معیارهایی کلی یا خوانش برخی متون باقی مانده‌اند. در کنار تمامی ‌‌آنچه گفته آمد، مهم‌ترین نکته‌ای که نباید درباره متون معروف به عامه‌پسند فراموش کرد، تاثیر فرهنگ نخبه‌گرا بر روند تولید متون عامه‌پسند است. بنابراین، بی‌توجهی و بی‌اعتنایی و از این‌ها بدتر، طرد این متون و قلمروها به چند چیز دامن می‌زند: مقاوم‌تر شدن گفتمان عامه‌پسند به‌واسطه تحقیر از سوی گفتمان نخبه‌گرا؛ شکل‌گیری هویت گروهی این گفتمان از طریق رسانه‌های مکتوب و غیرمکتوب که بر مبنای سودآوری سرمایه‌دارانه تقویت می‌شود؛ رواج بی‌چون‌وچرای گفتمان عامه‌پسند به‌واسطه عدم برخورداری از زمین بازی مشترک یا بازی زبانی مشترک با گفتمان نخبه‌گرا. این اتفاقی است که در برخی جوامع رخ داده است و تلاش نسل جدید نویسندگان جوان برای رسیدن به الگوهای پرفروش متون عامه‌پسند یکی از مواردی است میل ناخودآگاه این نسل را به پذیرش گفتمان سودآور عامه‌پسند بازنمایی می‌کند. شیوه جدید نامگذاری برخی متون به عنوان «عامه‌پسند جدید» نیز یکی از شیوه‌های نمود تسلط و تفوق گفتمان عامه‌پسند بر گفتمان‌های رقیب است که به تعبیر دقیق‌تر، نتیجه قطعی شکست گفتمان نخبه‌گرا در برابر این گفتمان به شمار می‌رود... در این باره بیشتر خواهم نوشت...

ارسال دیدگاه شما

روزنامه در یک نگاه
ویژه نامه