برشی از «کوچه ابرهای گمشده»

میان رهگذرها رفت سمت همان چهارراه قدیم. نزدیک که می‌شد همیشه دلش می‌گرفت- قدیم می‌آمد، و چهارراه، کتابی می‌شد که تندتند ورق می‌خورد. برگ‌برگ کتاب این حوالی را از بر بود. با چنارها شاهد شهری بود که زخم می‌خورد و از زخم‌های خود می‌خورد و رشد می‌کرد و پهن می‌شد. در چشم‌های کارون پوست می‌انداخت. چشم‌هایش سوخت. عرق کف دستش را همین‌جور که می‌رفت کشید به پوست درختی قدیم. روزگاری زنی زنبیلش را به میخ همین درخت می‌آویخت و زیرش می‌نشست و کاموا می‌بافت. شال و کلاه می‌بافت و می‌فروخت. چندتا کتاب هم توی بساطش بود. ولی چندتا بود. فقط کتاب‌های مهربابا می‌فروخت. کارون دید کف دستش می‌خارد. با دندان، جای خارش را گاز گرفت. دهانش شور شد. کف دستش داشت خون می‌آمد. چندبار خون را مکید و تف کرد. ساعت توی خرازی روی یازده‌وبیست‌وپنج خوابیده بود. باز زخم میخ را مکید. تف کرد. ساعت توی داروخانه را از دیوار برداشته بودند. جای ساعت یک مربع تیره مانده بود. نگاه به ساعت مغازه‌ها عادت قدیم بود. روزهایی که شروع کرد با پریا قرارگذاشتن. آن روزها تمام ساعت‌های فروشگاه‌های یک راسته را دقیقه‌به‌دقیقه در عبور تماشا می‌کرد. و کفرش درمی‌آمد از زمان که نمی‌گذشت.

ارسال دیدگاه شما

روزنامه در یک نگاه
ویژه نامه