ادبیات کهن، خزانه نیست!

امرا... احمدجو*

برگمان جمله‌ای دارد که من بسیار به آن معتقدم؛ او می‌گوید «من عین یک نجارم که سعی می‌کنم میز و صندلی‌های خوبی برای مردم بسازم». من عمیقا به این حرف اعتقاد دارم.فلیمساز تنها می‌آید و به یک جنس خام، شکل و زاویه‌ای که دوست دارد را می‌دهد.در عین حال شانسی که فیلمسازان کشورهایی مانند ما دارند این است که از ادبیات و پیشینه‌ای غنی برخوردارند. این درحالی است که در کشورهایی مانند ایالات متحده، فیلمسازان این پیشینه غنی ادبیات و داستان سرایی را ندارند. قبلا در مورد سندسازی و تاریخ سازی سینمای آمریکا، به خصوص وسترن نوشته ام و همچنان بر این باور هستم مردمی که نخستین کشور متمدن دنیا را بنیان گذاشتند آن قدر غنای ادبیاتی دارند که برای اقتباس یا بازسازی نیازی به هیچ فرهنگ دیگری نداشته باشند. اما نکته‌ای که در این میان مهم است، نوع نگاه ما به ادبیات است؛یعنی ما نباید به ادبیات به چشم یک خزانه نگاه کنیم که می‌توانیم از آن برداشت کنیم.این نوع برخورد با ادبیات گذشته شبیه پیدا کردن یک غذای حاضر و آماده است. استفاده از حکایات سعدی و مولانا یا غزلیات حافظ باید به صورت یک رشته مطالعه پیوسته باشد. نمی‌توان با طمع ورزی به سراغ یک چیز حاضر و آماده رفت و همان را منبع اقتباس قرار داد. باید از ادبیات کهن کمک گرفت و این کمی سخت‌تر از شکل پیشین است.بنده در سال‌های فعالیتم، نگاهم، شکل روایت و دیالوگ نویسی‌ام بیشتر روی ادبیات کهن خودمان بوده است.مثلا در «روزی روزگاری» قبل از اینکه داستان‌ها نوشته شوند نزدیک به پانزده سال با شخصیت‌ها و آدم هایش در ذهنم زندگی کردم. این مجموعه از ادبیات و فرهنگی روستایی سرچشمه گرفت.خودم روستازاده ام و تا حدود شانزده‌سالگی در همان محیط زندگی کردم. کشاورزی و کارهای مربوط به زندگی در صحرا که در سریال مشاهده کردید از تجربیات مستقیم خودم سرچشمه می‌گیرد. در بسیاری از سکانس‌ها سعی کردم با زبان تصویر اصطلاحات فرهنگ فولکلور خودمان را بازسازی کنم. به عنوان نمونه اصطلاح سراپا گوشم یک مفهوم مثالی است، اما تجسم اش چگونه است؟ چگونه می‌توان آن را در تصویر برای بیننده نشان داد؟ این اصطلاح در یکی از سکانس‌ها تبدیل به صحنه‌ای شد که نیروهای راهزنان ایستاده‌اند و در سکوت به صورت دسته جمعی به چیزی گوش می‌دهند؛ صدایی در صحرا شنیده می‌شود تا ایستادن آنها و دقت و توجهشان تداعی‌کننده جمله سراپا گوشم باشد.این مجموعه در طی سال‌ها و به آرامی نوشته شد. به خصوص آن بیابان‌ها که در سریال مشاهده کردید از کودکی بهشت من بود. روزهای بسیاری تنهایی به بیابان می‌رفتم و در همان مناطقی که بعد‌ها لوکیشن سریال شد بسیاری از صحنه‌ها را نوشتم. در تنهایی به بیابان می‌رفتم. صحنه را برای خودم تجسم می‌کردم، جای دوربین و زاویه‌ای که می‌خواستم را پیدا می‌کردم و به بازیگرانم میزانسن می‌دادم. در واقع بخش بزرگی از کار در تنهایی ام به صورت ذهنی شکل گرفت و ساخته شد.همیشه در ایام عید به تنهایی به بیابان می‌رفتم. یک سال نتوانستم در ایام نوروز آنجا باشم و طبیعتا اردیبهشت ماه به بیابان رفتم. در آن سفر سکانس نخستین و شروع سریال نوشته شد. در بیابان بودم که در هنگام غروب چوپانی گوسفندانش را از بیابان عبور می‌داد، همه چیز در یک لحظه در برابر چشمانم شکل گرفت. اسبان و سوارانی را دیدم که در هنگام غروب در بیابانند و گله‌ای که در هنگام غروب در حال بازگشت به خانه است. نخستین سکانس سریال آنجا خلق شد. در همان بیابان.
* کارگردان و فیلمنامه‌نویس

ارسال دیدگاه شما

روزنامه در یک نگاه
ویژه نامه