فقط سوت!

فاضل ترکمن*

همه‌چیز دارد برمی‌گردد به حالت اول. انگار پاهای راست و چپم دو گوشه از یک پرگار لعنتی هستند که بالاخره در یک نقطه‌ غم‌انگیز به‌هم می‌رسند. انگار قرار است این دایره برای همیشه بسته بماند. تمام آن فکرهای الکی، آن احساسات پوچ، آن تکانه‌های تکراری و کابوس‌های وحشتناک، آجر به آجر دوباره دارند چیده می‌شوند روی هم، تا باز دیواری بلند بسازند و سقفی کوتاه. گوشی را خاموش می‌کنم، گاهی تا چند روز و چند شب و هیچ‌چیز و هیچ‌کس در حوصله‌ام نمی‌گنجد. کارها روی هم تلنبار می‌شوند. شب‌ها بیدار می‌مانم و به خودم امید می‌دهم که فردا همه‌چیز درست خواهدشد. فردا اما از خواب بیدار می‌شوم. دیرتر از همیشه، از خواب بیدار می‌شوم و جان و توان هیچ‌کاری را ندارم. نه دوست دارم بنویسم، نه بخوانم، نه بشنوم و نه ببینم. یک حالت تنبلی مطلق! شاید چیزی شبیه به اغما. انگار توی اتاق کما باشم. قلبم یکی‌ در‌ میان بزند. چشم‌هام باز باشد و خیره به یک نقطه‌ نامعلوم، اما از جایم تکان نخورم. همان‌طور روی تخت افتاده باشم و هر روز یکی از عزیزان یا دوستان خودم را از به‌هوش‌آمدن دوباره ناامید کنم. فرقش با پنج‌سال پیش این است که من دیگر آن آدم سخت‌کوش و سمجی نیستم که با این اختلال بجنگنم. نه اعصاب نسخه‌های پیچیده را دارم و نه می‌توانم عوارض احتمالی قرص‌های تازه را تحمل کنم. ترجیح می‌دهم بی‌حرکت در همین نقطه، خودم را تنها بگذارم و تک‌تک آدم‌های اطراف را ناامید کنم. تا وقتی که پزشک متخصص آب پاکی را بریزد روی دست هر کسی که باید و بگوید دست‌کم قبل از اینکه به‌طور‌کامل رد بدهد؛ شاید بتوانید در انتظار امیدی بمانید. امیدی که انگار همیشه دقیقه نود از راه می‌رسد و مسیر زندگی‌مان را عوض می‌کند.

* شاعر

ارسال دیدگاه شما

روزنامه در یک نگاه
ویژه نامه