بر سرير سرفرازي

به ياد زنده ياد استاد دکتر اميراشرف آريان پور

کهن سراي ايران از دير باز تاريخ تا روزگار حاضر ، تکيه بر ايستادگي رادمرداني دارد که فارغ از فراز و فرودهاي تلخ و شيرين ، آفرينشگران فرهنگ و هنري بوده اند که عمارت  سرفراز تاريخ اين مرز و بوم را بر ستونهاي همت خويش افراشتند. از قلم شرافتشان. بهارهايي آفريدند که دست تطاول خزان را قوت پريشاني نبود و جلوه هاي سرفرازي شان بدان حد که تيغ يغماي مغول بر آن جرات تعدي نبود.بزرگمرداني که دفترحياتشان،کتاب خردمندي بود و جوهر قلم فضل و درايتشان،جوهره گنجينه معرفت.

اگرچه زخمي سعايت تنگ نظران و رنجور بلاهت دگم انديشان، اما نه در بند لئامت لئيمان و نه در کمند سفاهت سخيفان،تکيه داده بر اراده خويش و ايستاده بر پاي صلابت خويش،انديشه هايشان کان معرفت و خردشان خزانه فضيلت.... سرو بزرگي شان زينت بوستان  ادب و نسترن احساسشان ، رايحه گلستان هنر...درخت حکمتشان شاخسار در لاجوردي آسمان فکرت گسترانيده و ريشه هايشان از زلال چشمه هاي فياض طريقت نوشيده. دستهاي همتشان، صانع  فرهنگ و هنر و ديباي کمالشان ،افسون خيال افسونگر...از آن چهره هاي فاخر نسل آريا، دکتر امير اشرف آريان پور است. پرورش يافته خانواده اي عليم  که عمر شريف در  مکتب دانش اندوزي صرف کرد.اميراشرف اگرچه زاده تهران بود اما پسرخاله سهراب هم بود، گلستانه هاي کاشان را ديده بود ،ظهر تابستاني آن دشت فراخ ودر ميان بيشه هاي نور، لب آبي پاي در چشمه ايمان نهاده بود و با نگاه  کنجکاوانه لابه لاي انبوه درختان تبريزي ... شايد شنيده بود آوايي از دورها که او را مي خواند و اينگونه بود که او عمري در هواي موسبقي زيست. کسوت شاگردي مکتب صبا بر قامت و سرور زندگي را در سرود نغمه هاي ملي يافت و کنجکاوي هاي کاوشگرانه اش را در هنرستان موسيقي ،جست وجو کرد. دل در هواي ادبيات فارسي داشت و از زلال غزلهاي ناب عرفاني ، گوهرهاي اجلالي بر گرفت. گذاري در گذرگاه تاريخ هنر داشت و آفرينشهاي بديع هنري اش را در ايجاد اولين اپراي ايراني به نمايش گذاشت.جلوه هاي  زندگاني را در پژوهش هاي علمي مي جست و لطافت جاوداني را  آفرينش هنري تا بدانجا که  نامي جاودانه در دنياي هنر و نامدارتر در جهان ادب و اکنون آنچه از جوهر قلم او برصفحه حيات بازماند، گنجينه هاي علمي ارزشمندي است که  تاريخ فرهنگ و هنر آريا را نشاني ماندگار از خويش بر جا نهاد.گاهي، زير خنکاي سايه درختاني که بر سينه ستبر تخته سنگها، مشحون عشوه هاي لطيف نسيم مي شوم، شکوه رويش هاي سخت مرا مجذوب خويش مي کند... من شيفته چنان رويش هايي هستم که اينگونه سرسختانه، خشونت طبيعت را پيش اراده خود مي شکنند تا شکوه شکوفايي خود را در برابر هستي بيارايند....آري در سرزميني که فصل فصل تاريخش حکايت تلخي هاي روزگار دارد  گاه زخمي جنون مغولان است و گاه رنجور قباحت ترکان تيمور... گاه از سعايت قجري درعذاب و گاه از تکانش تپانچه هاي پهلوي گوي مذاب... هنوز از بهت آشوبهاي قجري خلاص نشده پاي بلواي شعبان بي مخ ها باز ... اما تار و پود تاريخ را باخون سياوشها، شجاعت آرشها، پاکي بابکها بافته اند... از ديروزهايي که در دوردستهاي تاريخ که مردان راستينش  با شرافت درفش افتخارش تا امروز و تا هميشه تاريخ، سرفرازي اين آب و خاک از فروغ چشمه هاي خورشيد فرهنگوراني است که عمر خويش به سعي علم پرداختند و ذکات عمرشان ميراث گرانسنگ فرهنگ و هنر فارسي است.6 مرداد1401 دفتر حيات بزرگمردي از نسل آريا بسته شد او که ورق به ورق کتاب عمرش و سطر سطر نوشتارهايش،گواهي بر آنکه بزرگي را بايد در فرزانگي جست. همانگونه که امير اشرف زيست.هنوز دستهايش شوق نگاشتن داشت و چشمهايش فروغ تفحص... انديشه اش شور آفرينش داشت و شمع وجودش تمناي فروزش، که طوفان مرگ شمع لرزان زندگي اش را خاموش کرد و دستهاي آشنا به نگارش او را روي صفحه دفتر عمر از نوشتن باز داشت وقتي که او آخرين کلمه زندگي را با شکوه مناعت وجودي اش به زيباترين واژه هاي انساني مي نگاشت «اشرف»!يادش بخير.روحش شاد و روانش آرام باد.

مدير کانون فرهنگي؛هنري صبا

ارسال دیدگاه شما

روزنامه در یک نگاه
ویژه نامه