• شماره 4012 -
  • ۱۴۰۱ چهارشنبه ۳۰ شهريور
تیتر خبرهای این صفحه
شرکت تبلیغاتی آهوان گل فروشی آنلاین بوی گل بوی گل

سهروردي جانباز عشق بود

بيستوپنجمين نشست از مجموعه درسگفتارهايي دربارهي سهروردي به «الهيات عشق به روايت سهروردي و مولانا» اختصاص داشت که با سخنان دکتر محمدجواد اعتمادي چهارشنبه نهم شهريورماه برگزار شد.

اعتمادي سخنانش را اين چنين آغاز کرد و گفت: اين نشست با نام دو تن از چهرههاي درخشان و شگفتانگيز قلمرو انديشه و معرفت همراه است، يکي حکيم سهروردي که فرزانهاي رازدان بود و انديشه اشراقي او روشنيبخش قلمرو معرفت جويندگان است ديگري حضرت مولانا که ماهروي بوستان خدا و آموزگار جويندگان طريق در همه زمانها است و مفهومي که اين دو نام را به هم پيوند ميدهد موضوع عشق است. الهيات عشق به روايت سهروردي و مولانا.

سرآغاز سخنم را با يکي از غزلهاي مولانا آغاز ميکنم:

هر کي ز حور پرسدت رخ بنما که همچنين/ هر کي ز ماه گويدت بام برآ که همچنين

هر کي پري طلب کند چهره خود بدو نما/ هر کي ز مشک دم زند زلف گشا که همچنين

اين غزل را برگزيدم براي بيتي که در اين غزل است، يکي از مصاديق اين کلام سهروردي است. در آن کلام که مولانا ميگويد: هر کي بگويدت بگو کشته عشق چون بود/ عرضه بده به پيش او جان مرا که همچنين.

سهروردي عارف شهيد و يا حکيم شهيد است

در تاريخ  عارفان و فرزانگان و حکيمان ما کساني بودهاند که آنها به تعبيري شهيد عشق هستند و ميتوان آنها را کشتگان عشق ناميد. نامهاي درخشاني همچون منصور حلاج، عينالقضات همداني و شيخ شهابالدين سهروردي. سهروردي به واقع عارف شهيد و يا حکيم شهيد است و در پيوند با زندگي او يا قلمرو انديشههاي او ميتوان او را کشته عشق ناميد و يکي از همين کساني که مولانا با تعبير کشته عشق از او سخن ميگويد. خيلي وقتها من ابياتي از مولانا  را  در دفتر سوم مثنوي که ميخوانم مصداق اين ابيات را سهروردي مييابم.

در داستان وکيل صدر جهان در دفتر سوم مثنوي آنجا که مولوي ميگويد:

آن طرف که عشق ميافزود درد/ بوحنيفه و شافعي درسي نکرد

تو مکن تهديد از کشتن که من/ تشنه زارم به خون خويشتن

عاشقان را هر زماني مردني است/ مردن عشاق خود يک نوع نيست

او دو صد  جان دارد از جان هدي/ وان دو صد را ميکند هر دم فدي

آزمودم مرگ من در زندگي است/چون رهم زين زندگي پايندگي است

به تعبير مولانا عاشقاني که از کشته شدن بيمناک نيستند و به تعبير او همچو حلاج بر سر دار درس ميکنند باز به ياد بيت حافظ افتادم که ميگفت: حلاج بر سر دار اين نکته خوش سرايد/ از شافعي نپرسند امثال اين حکايت. عارفاني که گويي يکي از بنياديترين درسهاي خود را بر سر دار دادند. سهروردي يکي از همين چهرههاست. عارف شهيدي که همچون حلاج بر سر دار درس کرده است.

به اين معنا ميشود او را کشته عشق ناميد. چون هم در زندگي و هم در سلوک شخصي سيماي يک جوينده عاشق را ميبينيد و هم در قلمرو آثار و انديشههاي او مفهوم عشق جايگاه ويژهاي دارد. عشق از ديدگاه سهروردي يکي از مسائلي است که ميتوان آن را بررسي کرد. عشق الهي که از آن به الهيات عشق تعبير ميکنيم. ميدانيد سهروردي به تعبيري هم فيلسوف است و هم عارف. در قلمرو فلسفه ميراثدار فيلسوفان مشايي همچون ابن سينا است و در قلمرو عرفان هم عرفان او نزديک است به غزالي و عينالقضات همداني. به همين خاطر عشق در عرفان او جايگاهي منحصر بهفرد دارد و عشق در آثار سهروردي به ويژه در يک رساله روايت شده و سهروري در اين رساله في الحقيقهالعشق سعي کرده از عشق سخن بگويد.

رساله در حقيقت عشق اصليترين اثر سهروردي است

رساله در حقيقت عشق اصليترين اثر سهروردي در مورد عشق الهي است. وقتي در مورد الهيات سخن گفته ميشود؛ مراد مجموعه گزارهها و علوم و اشاراتي است که به وصف خدا و رابطه انسان و خدا ميپردازد. الهيات عشق به تعبيري آن منظومهاي از گزارههاي الهياتي است که برمدار و محور عشق شکل ميگيرد و بيان ميشود. اين عارفان بودند که عشق را به حيطه الهيات وارد کردند. پيش از اين نامهاي درخشان قلمرو الهيات بيشتر عرصه خوف و زهد بود. قلمرو الهيات بيشتر عرصهاي بود که آدميان در يک تجربه زاهدانه يا خائفانه با خدا باشند.

چهرههايي همچون حلاج و سهروردي بودند که کوشيدند الهيات عاشقانهاي را روايت کنند. يکي از کساني که کوشيد عشق به حيطه الهيات وارد شود همين عارف شهيد حکيم سهروردي است. در زندگي فردي او هم مشاهدهگر اين حقيقت هستيم که او يک سلوک عاشقانه داشت. رابطه خود با خداوند را يک رابطه عاشقانه ميديد.  او جزو سوختهدلان عشق بود. به تعبيري جانباز عشق بود.

«رساله فيالحقيقه عشق» در مجموعه آثار فارسي سهروردي قرار دارد.  مبناي سخن ما اين است که ماجراي آفرينش در نزد عارفان که در کل مدار آفرينش را عشق ميديدند. اينکه هستي بر اساس عشق در ظهور و در صورت امکان آشکار شد و عالم آفريده عشق است. اين اثر سهروردي هم جزء آثاري قرار ميگيرد، که سعي کردند بيان کنند عالم بر اساس عشق آفريده شده است.

غزل معروف حافظ را نيز به ياد آريد: در ازل پرتو حسنت زتجلي دم زد/ عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد... حسن الهي جلوه کرد و عشق پيدا شد. پس هستي بر اساس حسن خداوند و ظهور عشق به واسطه حسن شکل ميگيرد. رساله سهروردي هم همين را ميخواهد بگويد که چگونه در سرآغاز آفرينش و در بنيان نخستين خلقت حسن، عشق و حزن نقش ايفا ميکردند.

اين رساله با يک بيت عربي شروع ميکند که خلاصهاي از سخن اوست که ميگويد ولولاکم ما عرفنا الهوي و لولا لهوي ما عرفناکم اگر شما نبوديد ما عشق را نميشناختيم و اگر عشق نبود ما شما را نميشناختيم. به عبارت ديگر به واسطه عشق است که ميشود راه به قلمرو شناخت خداوند برد. کسي هم که در مسير شناخت خداوند جستجو کند به عشق ميرسد. به اين معنا عشق و شناخت خداوند همزاد هستند که تعبيري از الهيات عشق است و با اين رباعي آغاز ميکند که اين رباعي در آثار عينالقضات هم آمده است و سراينده آن هم معلوم نيست.

گر عشق نبودي و غم عشق نبودي/ چندين سخن نغز که گفتي که شنودي

ور باد نبودي که سر زلف ربودي/ رخساره معشوق به عاشق که نمودي

همين رباعي را هم خلاصه ميگويد. همه ماجرا به واسطه عشق بود. اگر عشق و غم عشق نبود اصلا کل ماجرا نبود. تمام داستان آفرينش به واسطه يک عشق نخستين صورت گرفت. پس آن بيت عربي و اين رباعي خلاصهاي است از آنچه سهروردي ميخواهد روايت کند.

در فصل اول رساله از اين معنا سخن ميگويد که خداوند اول چيزي که آفريد عقل بود و از آفرينش عقل سه آفرينش ديگر صورت گرفت. اما اينجا مراد عقل کل است نه عقل جزوي يا عقل معاش که در متون حکمي و عرفاني ما فراوان از آن سخن رفته است. اول عقل کل آفريده شد که اساس هستي است و در تماميت اساس هستي جاري است و اين گوهر نخستين که آفريده شد سه صفت داشت. اول شناخت حق دوم شناخت خود و سوم شناخت آنکه نبود پس ببود.

در نگاه فيلسوفان مشايي وجود دو جلوه دارد. وجود واجب و وجود ممکن. از واجبالوجود همين عقل در ظهور ميآيد يا عقل زاده ميشود که عقل سه علم دارد. علم به ذات واجبالوجود. علم به ذات خود که وجودش از واجبالوجود وجوب يافته و علم به ذات خود به عنوان وجود ممکن. که سهروردي همين را روايت ميکند. شناخت حق، شناخت خود و شناخت آنکه نبود پس ببود و بعد سهروردي ميگويد از اين سه صفت سه فرزند زاده شد. از آن صفت که به شناخت حق تعالي تعلق داشت حسن پديد آمد که آن را نيکويي خوانند و از آن صفت که به شناخت خود تعلق داشت عشق پديد آمد که آن را مهر و از آن صفت که نبود و به بود تعلق داشت حزن پديد آمد و اين هر سه از يک چشمهسار پديد آمدهاند و برادران يکديگرند.

پس اول ماجرا اينگونه روايت ميشود که خداوند واجبالوجود عقل اول يا عقل کل را آفريد که گوهر نخستين بود. و آن گوهر نخستين سه صفت داشت: شناخت حق، شناخت خود و شناخت آنکه نبود پس ببود. آنکه نبود پس ببود همين عالم است. نبود در وجود آمد. عالم امکان که صورت يافت. وجود ممکن يافت. به روايت سهروردي حسن و عشق و حزن در وجود آمدند. پس در سرآغاز آفرينش آنچه در اساس کار بود حسن و عشق بود. زيبايي است و تمناي زيبايي و دوري از زيبايي. زيبايي همان حسن است، تمناي زيبايي عشق و دوري از زيبايي حزن است. همان حزن فراق. اين کليتي از يک انديشه کلان است.

حسن از آن خداوند است که به تعبيري عاشق خود است و اين سه برادر در وجود آمدند. حسن و عشق و حزن. و اين سه برادر خبردار شدند که آدم آفريده شده است. حسن رفت و در وجود آدمي مقيم شد. به هر جا که حسن ميرفت عشق هم در پي او ميرفت و حزن هم دست در گردن عشق داشت. اينها هم در پي او رفتند. آفرينش عالم و آفرينش آدم. عالم در وجود آمد بعد آدم به وجود آمد و در به وجود آمدن هر دو اين سه حاضر بودند.

سهروردي از قصه عاشقانه تاريخ و فرهنگ اسلامي ميگويد

بعد سهروردي براي توضيح سخن خود از قصه عاشقانه معروف تاريخ و فرهنگ اسلامي ياد ميکند. در ادبيات ما هم حسن يوسف و پيوندي که حسن با يوسف دارد، آمده است. حسن در يوسف مستقر شد. حزن به نزد يعقوب در کنعان رفت و عشق به نزد زليخا. اين مثلث را اينگونه ترسيم کرد. در نهايت هم عشق را تعريف ميکند که از عشقه گرفتهاند. چون عشق وجود آدمي را از خودي خالي ميکند و از خود پر ميکند. در فصل آخر رساله ميگويد که بايد براي عشق قرباني کرد. چه چيزي را قرباني کرد. گاو را قرباني کرد. کدام گاو؟ گاو نفس.

اکنون نکات اصلي رساله را که در قلمرو الهيات عشق قرار ميگيرد با پارهاي از اشارات مولانا بررسي ميکنم. يازده محور عشق از رساله حقيقتالعشق سهروردي با اشاراتي از مولانا وجود دارد. ابتدا آفرينش عالم که عالم به واسطه حسن جمال الهي و عشق در وجود آمد. خداوند زيباي عالم مطلق بود که از او عالم به وجود آمد. حسن که برادر بزرگ است در خود نگريست، خود را عظيم خوب ديد. بشاشتي در او پديد آمد. خود را عظيم خوب ديد. تبسمي بکرد.

در اين روايت خداوند است که مست جمال خودش است. از اين زيبايي عشق به وجود آمد و هر جا که عشق هست، حزن هم ميآيد. به روايت سهروردي حزن در دامن عشق آويخت و عشق در پي حسن بود. صدهزار ملک مقرب آفريده شد و بعد آسمان و زمين پديد آمد. اين يک حديث محوري است در عرفان ما. حديث قدسي روايت ميکند. کنت کنزا مخفيا فاحببت اعرف.

من گنج پنهاني بودم ميخواستم شناخته شوم. خواستم ديده شوم. حسن در پي عشق است. در اين تعابير ميبينيم که عشق دليل آفرينش عالم است. مولانا مکرر از اين قضيه سخن ميگويد. دليل آفرينش عشق است. اگر عشق نبود هستي نبود. اگر به خاطر عشق نبود افلاک را نميآفريدم و مولانا در اصل به عشق گفت اگر تو نبودي من آسمانها و زمين را نميآفريدم. اين معنا که به واسطه عشق بود که جهان به وجود آمد و آسمانها به وجود آمدند.

سهروردي از آفرينش آدم سخن ميگويد

شمس تبريزي که همه کس مولانا بود سهروردي را ميشناخت. مولانا هم قطعا شيخ شهابالدين را ميشناخته اما اينکه او اين رساله سهروردي را خوانده يا نه به درستي نميدانيم. اين مقايسه هم به نوعي هماننديها را براي فهم بهتر روايت ميکند. نکته بعدي آفرينش آدم است که سهروردي در فصل دوم رساله خويش ميگويد. چون آدم را بيافريدند آوازه در عالم افتاد و توصيف ميکند که از چهار عنصر آدم را بيافريدند و به هفت رونده و هفت کوکب سپردند و در زندان شش جهت محبوس کردند. اين گونه ميگويد که عشق و حسن و حزن در مملکت آدم حضور يافتند. عشق در تمناي حسن که در وجود انسان بود به حيرت آمد. عشق پادشاه تمام عالم شد. چون اهل ملکوت را ديده به حسن افتاد زمين را بوسه دادند. پشت پرده حسن و عشق در کار بودند که سجده صورت گرفت.

پس اول عالم آفريده شد بعد آدم. ما را خدا از بهر شور و شر آورد. اين عشق شوخ بوالعجب ما را از عدم آورد. ما به واسطه عشق بود که از نيست به هست آمديم. چرا بر درگاه انسان و زندگي او اين همه شور و شر است؟ به واسطه عشق او بود که شور و شر در عالم افتاد.

در فصل اول و دوم عالم آدم گوهر نخستين اين سه برادر و بعد در فصل سوم ماجراي يوسف بيان ميشود. در فصل چهارم که ميخواهد داستان يوسف را شروع کند، به دو نکته اشاره ميکند. در اين رساله سهروردي عشق را در هيات کساني توصيف ميکند. به يک مفهومي يا موجودي صفت انساني ببخشيد مثل گريه ابر اما اينکه عشق يا حسن يا حزن را در صورت يک شخص تصوير کردن بسيار استادانه است. تشخيص يا اين قسم استعاره که حسن يا حزن را در هيات افرادي توصيف کرد. عشق آمد حسن دست در گردن عشق کرد. به گونهاي از عشق سخن ميگويد که ويژگيهاي انساني دارد گويي موجود زنده است.

گفتم عشق را شبي راست بگو توکيستي گفت حيات باقيام، عمر خوش مکررم. انگار با عشق ميشود گفتوگو کرد. تعابير بسيار شاعرانه. پيش از غزل مولانا اين را در رساله سهروردي ميبينيد. من حسن را ديدم که سرمستانه چنين ميگفت. اين قسم تعابير که عشق و حزن را در سيماي انساني توصيف ميکند. مطلب ديگر در اين رساله اينکه حسن و عشق با همند درک و تامل در اين معاني به ما در درک عشق و گوهر زيبايي ديدهاي باز کنيم ميفهميم که هر جا که زيبايي است عشق هم هست. همزاد بودن حسن و عشق در شعر شاعران ديگر هم هست.

از عشق و حسن توست که خوبان مهرو در چرخ هستند. از حسن تو بود که ما عاشق شديم. اين تعبير که حسن تو عشق من را ايجاد کرد. مرد و زن از حسن تو زاده ميشوند بعد در باغ عشق پايکوبي ميکنند. در فصل چهارم ميگويد حزن و عشق خود را از عشق دور يافتند، حالا حزن چه کرد. راه حزن نزديک بود به يک منزل به کنعان رسيد از در شهر در شد. خبر يعقوب کنعاني بشنيد. پيوند ميان حزن و يعقوب در ادبيات ما. يعقوب محزون فراق است. وا اسفا گويي نصيب يعقوب شد. يعقوب اصطلاحا نمونهاي از کساني است که در فراق عشق هستند. يعقوب حزين. يعقوب نام خانه خود را هم ميگذارد بيتالاحزان. از سوي ديگر عشق شوريده قصد منزل کرد.

عشق در وجود زليخا خانه کرد. عشق زليخا که فراوان در ادبيات فارسي به آن پرداخته شده است. فتنه عشق به سراغ زليخا رفت در مثنوي آمده است که زليخا در خانه همه چيز را يوسف ميناميد. عشق در جان زليخا مستقر شد. پرسش و پاسخي در رساله سهروردي صورت ميگيرد. ميان عشق و زليخا. زليخا از عشق ميپرسد تو از کجا آمدهاي عشق ميگويد من از سرزمين جان آمدهام.

سهروردي عشق را از سرزمين جان ميبيند

در فصل هفتم آمده که سهروردي عشق را از سرزمين جان ميبيند. آن جان حقيقي يا حقيقت جان را. جان به معني حقيقت وجودي آدمي. حقيقت جان به شهري تشبيه ميشود و عشق ساکن در شهر جان است. در شعر مولانا هم گاهي اين شهر جان را ميبينيم. شهر جاني که زادگاه عشق هم هست. شهر جان به معناي نقطه آغازين آفرينش که جان بود که حقيقت داشت و وطن عشق هم همانجاست. نکته ديگر اينکه بعد از اينکه سهروردي نمادين شهر جان را وصف ميکند باز برميگردد به داستان زليخا. عشق براي زليخا توصيف ميکند که ما سه برادر بوديم. حسن به جانب يوسف رفت و حزن به کنعان و من راه به مصر برگرفتم. زليخا در اينجا خانه به عشق پرداخت و عشق را گراميتر از جان خود ميداشت.

عشق در وجود عاشق و معشوق مستقر ميشود. به روايت سهروردي که حزن را در ميانه حاضر ميبيند. تعبيري که در انديشههاي مولانا است. عشق اتفاقي است که بين عاشق و معشوق ميشود اما معشوقان فربه ميشوند و عاشقان زاري ميبينند. عشق به عاشق و معشوق هر دو به يک اندازه نيازمند است. حسن در يوسف معنا نمييافت مگر به واسطه عشق در زليخا و حزني که يعقوب را برگزيد. نصيب عاشق از عشق زاري است و نصيب معشوق فربهاي. عاشق از عشق زار و نزار ميشود و معشوق فربهاي مييابد و ميبالد. يوسف ميبالد اما زليخا زاري و مشقت ميکشد و يعقوب هم نمادي ميشود از حزن.

در اين فصول هم توصيف ميکند که چگونه زليخا با تماشاي يوسف سودايي شد و يعقوب هم به واسطه شوقي که در جان او غلبه يافت به تماشاي يوسف رفت و در فصل دهم و يازدهم و دوازدهم هم سه نکته ميگويد. در فصل نهم سهروردي ميگويد عشق تعليم ميدهد به سالکان.

سوداي ميان تهي زسر بيرون کن/ از ناز بکاه و در نياز افزون کن

استاد تو عشق است چو آنجا برسي/ او خود به زبان حال گويد چون کن

يکي از زيباترين اشارات مولانا همين حقيقت است که عشق آموزگار سالکان است. عشق معلم است. راهي پر از بلاست ولي عشق پيشواست و اينکه ما اين راه پربلا را چگونه برويم.

در يکي از غزلها ميگويد:

 آن مايي همچو ما دلشاد باش/ در گلستان همچو سرو آزاد باش

چون زشاگردان عشقي اي ظريف/ در گشاد دل چو عشق استاد باش

سهروردي عشق را بر چه مبنايي تعريف ميکند؟

عشق آموزگاري ميکند براي سالکان که چگونه راه به سرمنزل حقيقت ببرند. اين معني عشق راهنمايي او و آموزگاري او. مولانا ميگويد عشق آموخت مرا شکل دگر خنديدن. عشق ميآموزد. در فصل دهم و يازدهم عشق را معنا ميکند که عشق محبت مفرط است. کلمه عشق را از عشقه گرفتهاند. آن آموزه اين است که انسان بايد از خودي خالي شود و از دوست پر شود تا کار او به سرانجام برسد. سهروردي عشق را بر همين مبنا تعريف ميکند. عشق را از عشقه برگرفتهاند.

عشقه آرام آرام درخت را دربرميگيرد. تا جايي که ديگر چيزي از درخت باقي نميماند و به تمامي عشقه ميشود. عشق آدمي را از خودي خالي ميکند. عشق است که آن موهبت بيخودي را نثار ميکند. نامي است زمن باقي و باقي همه اوست. همان تصوير ني که چون از خويش خالي شده صداي دوست را در هستي جاري ميکند.

آن داستان مثنوي که معشوقي از عاشق ميپرسد من را بيشتر دوست داري يا خود را که ميگويد من از خويش خالي شدم و از تو پرم. در فصل دوازدهم هم سهروردي در ختم رساله فيالحقيقه عشق ميگويد؛ تشبيه نفس به گاوي که بايد براي عشق قرباني شود. عشق چو قربان کندم عيد من آن روز بود. در يک داستان شيريني هم در مثنوي است که نفس به گاوي تشبيه شده که هر روز ميخورد و فربه ميشود و شب از غصه فکر اينکه فردا چه بخورد لاغر ميشود. نفس آن گاو است و آن جزيره اين جهان.

نکات اصلي رساله سهروردي را گفتيم و براي شرح آنها از شعرهاي مولانا استفاده کرديم. اينکه عشق و حسن و حزن چگونه در سرآغاز آفرينش نقش داشتند. آفرينش عالم و آدم بر اساس عشق صورت گرفت. عشق آدمي را از خودي خالي ميکند و گاو نفس بايد پيش عشق قربان شود.

گر عشق نبودي و غم عشق نبودي/ چندين سخن نغز که گفتي که شنودي

ور باد نبودي که سر زلف ربودي/ رخساره معشوق به عاشق که نمودي

منبع: پايگاه اطلاع رساني شهرکتاب

ارسال دیدگاه شما

روزنامه در یک نگاه
ویژه نامه