انتخاب تاریخ:   /  /   
ارسال سوژه کانال تلگرام اینستاگرام سالنامه آرمان منتشر شد نخستین کنگره بزرگداشت آیت‌الله هاشمی رفسنجانی آرمان ملی شماره 63 آرمان ملی شماره 62 برلیان نت
فرهنگ و هنر
آخرین خبرها پربیننده‌ترین خبرها
مردی که هنر کسب و کارش نبود
به‌دنبال یافتن الهام در زندگی روزمره‌
روزی که توبه آدم(ع) قبول شد/ عرفه؛ بهترین زمان محاسبه نفس
کشف ۷۰۰۰ تن کاغذ احتکار شده با ارز دولتی/ پلمب ۱۱ سوله و ۶ انبار
...بر دست‌هاي طلايي مردم
پیکر سیدضیاءالدین دری تشییع شد/ مردی که هنر کسب و کارش نبود
«دف» تا جهانی‌شدن راه زیادی ندارد
جهان‌بینی ایرانی در ادبیات داستانی
بدرقه"عزت سینمای ایران" /«"انتظامی" تاریخ ملی ایران است»
«ضیاءالدین دری» هم درگذشت
نسل طلاييبي‌تكرار عزت پرده نقره‌اي
تکلیف گردشگران سلامت مشخص شد/افزایش پرواز‌های عمان به شیراز
راه‌های سوءاستفاده از ارز دولتی برای ورادات کاغذ
سیدضیاء الدین دری درگذشت
عزت الله انتظامی به دلیل بیماری کلیوی و سکته درگذشت/زمان خاکسپاری از طریق خانه سینما اعلام می شود
سوال از وزیران ارشاد و نفت در دستور کار مجلس
پیکر یک نوستالوژی دیگر بدرقه شد / پروازت بی‌پروا
محکم ایستاده‌ایم تا قیمت بلیت‌ پروازها را پایین بیاوریم/بسته جدید ارزی مانع از حضور گردشگران در ایران می‌شود
جدال با فراموشی
آخرين ساعت؛ حكايت فلسفي
جشنواره تئاترعروسکی رو به رشد است
شکایت‌های «ارز مسافرتی» را کجا ببریم؟
اگر شبیه لیلا نبودم، نقشم دیده نمی‌شد/نتیجه‌گیری درباره داستان هنوز زود است/خیلی از دوستانم از انتخاب من ناراحت شدند
۳ قطعه دیگر از«ابراهیم» مجوز گرفت
افسانه‌ای ماندگار برای تمام اعصار
سریال «پدر» باعث شد در میان مردم مشهور شوم
ورود گردشگر به کشور در ۴ ماه ۳۸ درصد رشد داشته/تعدیل ۴۰ درصدی نیروی انسانی در آژانس‌ها قابل قبول نیست
فیلم بدون مخاطب به درد دنیا نمی‌خورد
نوشتن مانند دارو برای نویسنده است
ورود کمیسیون برنامه و بودجه مجلس به مشکلات مبادلات «ارز مسافرتی»/ جلسه با «رئیس کل جدید بانک مرکزی» بعد از تعطیلات مجلس
امامی که درجات بهشت را تقسیم می کند/ جود دنیوی و اخروی جوادالائمه
اولین آکادمی خصوصی سینمای ایران تشکیل شد
طرح «ساماندهی تعطیلات رسمی» به دولت ارائه شد
«هزارپا» رکورد فروش را شکست
نویسنده بزرگی که باید شناخت
دوست داشتم مخاطب جور دیگری هم من را بشناسد
کدام هنرمندان و ورزشکاران دوست دارند خبرنگار باشند؟
فرهنگ و هنر سرمایه یک سرزمین است
نوشتن نوعی از موسیقی است
این روزها بیشتر به کارگردانی فکر می‌کنم
مردم از تلويزيون ‌همه حقيقت را نمي‌شنوند
واردکنندگان کاغذ همچنان با مشکل تهیه ارز مواجه هستند/وقتی ارز تامین نمی‌شود، واردات چگونه باید صورت گیرد؟
مسئولیت اوضاع اقتصادی کشور با من نیست
ادبیات علیه فراموشی است
«آنارشيسم هنري» به جان هنر اصيل افتاده است
ذوالقدر: ارز مسافرتی گران می‌شود
دوست دارم ۱۰۰ساله شوم
سینمادارانی که «مخاطب‌داری» می‌کنند/ تخفیف در قیمت بلیت‌ها
ثبت احتمالی خانه فروغ فرخزاد در هفته آینده/بیش از 50 اثر واجد ارزش شناخته شد
افتخار می‌کنم معلم ۲ نسل از موسیقی ایران هستم
بیشتر
کد خبر: 66075 | تاریخ : ۱۳۹۶/۹/۱۳ - 12:56
قصه بالکنی با گل‌های اقاقیا

قصه بالکنی با گل‌های اقاقیا

مهراوه شریفی‌نیا - بازیگر تئاتر، سینما و تلویزیون

آرمان- هجده سالم كه شد تصمیم گرفتم به منزل پدربزرگم كوچ كنم. در یك ساختمان زندگى مى‌كردیم، او طبقه بالا و ما طبقه پایین بودیم. مادربزرگم سال‌ها پیش (در روزهاى فیلمبردارى «دزدعروسك‌ها») به رحمت خدا رفته بود. پدربزرگ در خانه‌اش تنها بود و اتاق اضافه‌اى داشت با بالكنى پر از اقاقیاى بنفش. یادم نمى‌آید با چه ترفندى خودم را به او تحمیل كردم اما فكر مى‌كنم از اولین شب تابستان به اشتباهش بابت راه‌دادن من به خانه‌اش پى برد. نیمه‌‌شب‌ها بیدار مى‌شد و كولر را طبق عادت همه پدرها خاموش مى‌كرد و من، نوه ارشدش، نیم‌ساعت بعد خیس عرق از گرما بیدار مى‌شدم و كولر را روشن مى‌كردم. و این ماجرا تا صبح ادامه داشت. بالاخره یك روز تصمیم گرفتم مشكل را براى همیشه حل كنم؛ وقتى سر كار بود، به دریچه كولر اتاقش یك پلاستیك ضخیم و مقدارى پارچه چسباندم و شب كولر را روى تند گذاشتم و با خیال راحت خوابیدم. وقتى نیم‌ شب باز از گرما بیدار شدم و دیدم كولر خاموش است، فهمیدم كه یا باید بالكن پر از اقاقیا را فراموش كنم و به خانه خودمان و اتاق مشترك با خواهرجان برگردم یا باید شب‌ها جدال كولر را از سر بگیرم. این جدال درنهایت به تسلیم پدربزرگ ختم شد، چون پدربزرگ‌ها ذاتا نمى‌توانند در برابر خواسته‌هاى نوه‌هایشان مقاومت كنند. در عوض من هم قول دادم حداقل كولر را روى تند نگذارم. شاید همه عشق من به گل‌ها از همان روزهاى هجده‌سالگى نشات گرفته باشد، شاید بیدارشدن صبح‌هاى زود، شاید ورزش‌كردن‌هاى پابه‌پاى پدربزرگ در حیاط، شاید مراسم چیدن گل‌هاى یاس از گلدان‌هاى بزرگش و درست‌كردن گردنبند یاس، شاید عطر اقاقیا كه صبح‌ها مشام مرا پر مى‌كرد، شاید كوه‌رفتن‌هاى آخر هفته و صبحانه‌هاى بالاى كوه و... شاید همه اینها مرا این‌چنین شیفته گل و گیاه و طبیعت كرده باشد. یازده سالى مى‌شد كه پدربزرگ قهرمانم در اثر سكته مغزى و لخته‌شدن خون، یكى از پاهایش را از دست داده بود و بدون كوه و ورزش به زندگی‌اش ادامه مى‌داد. دكتراى زمین‌شناسى داشت، عاشق روسیه بود و تقریبا همه جهان را گشته بود. چند سال پیش، آن روزها كه هنوز هوش و حواسش سر جا بود و مرا مى‌شناخت، وقتى حالش را مى‌پرسیدم، مى‌گفت: «دیگه پیر شدیم دیگه، پیر شدیم.» بعد مى‌خندید و مى‌گفت: «ولى اصلا نفهمیدیم چى شد پیر شدیم از بس خوش گذشت.» به زندگى‌اش كه نگاه مى‌كنم مى‌بینم آنقدرها هم كه فكر مى‌كرد خوش نگذشته بود، سختى‌ها و دردسرهایش خیلى بیشتر بود اما انگار در روزهاى پیرى حتى همه گرفتارى‌ها هم به چشمش شیرین مى‌آمدند. روزی كه ما را بعد از روزهاى بیمارى و بى‌حواسى‌اش تنها گذاشت، فكر کردم چه خوب كه یادآورى لحظه‌هاى زندگى‌اش لبخند به لبش مى‌نشاند، چه خوب كه به او خوش گذشت. ای‌كاش ما هم طورى زندگى كنیم كه روزهاى پیری‌مان بتوانیم به زندگى بگوییم: «نفهمیدیم كى پیر شدیم از بس خوش گذشت.»

 

ارسال دیدگاه شما

  • دیدگاه های ارسالی، پس از تایید مدیر سایت منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشند منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان پارسی باشند منتشر نخواهد شد.