انتخاب تاریخ:   /  /   
ارسال سوژه کانال تلگرام اینستاگرام سالنامه آرمان منتشر شد نخستین کنگره بزرگداشت آیت‌الله هاشمی رفسنجانی آرمان ملی شماره 63 آرمان ملی شماره 62 برلیان نت
آخرین خبرها پربیننده‌ترین خبرها
جلوی دوربین با «مامان اتی» خیالت راحت بود
شـاعـر بی‌کـتـاب
مهدي رحمانيان، نامزد رسانه‌هاي خصوصي
آلترناتیو مهران مدیری بودن افتخار است/از دیدن اجرای چهره‌ها در تلویزیون لذت می‌برم
هیچ بازیگری جای مجریان تلویزیون را تنگ نمی‌کند
متاسفم؛ «قدرت» جاي «تفكر» در سينما نشسته است
امام عسکری(ع) جایگاه قرآن را تثبیت کرد/احیای مناسک شیعه توسط امام
«خانم یایا» پرفروش شد
کشف‌کن، تجربه‌کن، یاد بگیر
تئاتر برای من ورزش است
از سینما جدا نمی‌شوم
ادبیات داستانی نباید تعلیمی باشد
تراکم اکران، فیلم‌سوزی و چند داستان دیگر
جشنواره کودک نیاز به دبیرخانه دائمی دارد
دبیرکل UNWTO تحریم‌های آمریکا علیه ایران را دور زد
تلویزیون بنگاه اقتصادی شرکت‌های سودجو نشود/ تجملاتی کردن مردم
بدون دستمزد به تلویزیون نیامده‌ام
شاعر قصه‌گو، قصه‌گوی شاعر
اهدای عنوان پروفسوری افتخاری به «مجید مجیدی»
عراقی‌ها بدون ویزا نمی‌توانند وارد ایران شوند
ژانر کمدی ایرادی ندارد
تریلر کاخ سفید
تئاتر ایران دچار نظام آپارتاید شده است
واقع‌نمایی در سینمای کودک خیلی مهم است
داستان، روشی برای کسب حقیقت است
پشت تسویه حساب‌های شخصی چه می‌گذرد؟
صداوسیما اختلاف افکنی را کنار بگذارد
کمدی را جدی نگرفتیم
محمدعلی سپانلو؛ مسافر زمان
حاشیه‌های برخی تصمیمات جدید شبکه ۳
آیین‌نامه سالن‌های خصوصی تئاتر به زودی اجرا می‌شود/شورای عالی نظارت بر اکران فیلم‌ها دستخوش تغییراتی تازه شده است
پیکر"ناصر ایرانی" به دانشگاه پزشکی تهران اهدا شد
جایی که سکوت جایز نیست
«نود» ادامه پیدا می‌کند
سینما ظرفیت پولشویی ندارد
می‌نویسم؛آتش می‌شوم،آب می‌شوم
«نود» از هفته آینده روی آنتن می‌رود/ بهروز افخمی مجری برنامه «هفت» شد/ بازگشت احسان علیخانی به تلویزیون با برنامه‌ای جدید
«زنگ تئاتر» در مدارس به تربیت نسلی خلاق می‌انجامد
از اعتماد به تلويزيون لطمه خوردم؛خيلي
نویسنده‌ای پیکرش را هم وقف دانشگاه کرد
رقابت نزدیک کمدی و اجتماعی در صدرگیشه
سیاست، آزادی را از هنر می‌گیرد
«ممنوعه» پس از ماه صفر توزیع می‌شود
«خاچیکیان» به ژانر وحشت تسلط کافی داشت
لذت خواندن به روایت پروست
سینما برای مردم، دست به کار شد!
تشییع پیکر هنرمند مجسمه‌ساز
پول کثیف نداشتیم
زبان‌فارسی، وطنی است که همه‌جا با خودم می‌برم
بازیگر ۳۰ میلیونی دستمزد ۴۰۰ میلیونی می‌خواهد
بیشتر
کد خبر: 66075 | تاریخ : ۱۳۹۶/۹/۱۳ - 12:56
قصه بالکنی با گل‌های اقاقیا

قصه بالکنی با گل‌های اقاقیا

مهراوه شریفی‌نیا - بازیگر تئاتر، سینما و تلویزیون

آرمان- هجده سالم كه شد تصمیم گرفتم به منزل پدربزرگم كوچ كنم. در یك ساختمان زندگى مى‌كردیم، او طبقه بالا و ما طبقه پایین بودیم. مادربزرگم سال‌ها پیش (در روزهاى فیلمبردارى «دزدعروسك‌ها») به رحمت خدا رفته بود. پدربزرگ در خانه‌اش تنها بود و اتاق اضافه‌اى داشت با بالكنى پر از اقاقیاى بنفش. یادم نمى‌آید با چه ترفندى خودم را به او تحمیل كردم اما فكر مى‌كنم از اولین شب تابستان به اشتباهش بابت راه‌دادن من به خانه‌اش پى برد. نیمه‌‌شب‌ها بیدار مى‌شد و كولر را طبق عادت همه پدرها خاموش مى‌كرد و من، نوه ارشدش، نیم‌ساعت بعد خیس عرق از گرما بیدار مى‌شدم و كولر را روشن مى‌كردم. و این ماجرا تا صبح ادامه داشت. بالاخره یك روز تصمیم گرفتم مشكل را براى همیشه حل كنم؛ وقتى سر كار بود، به دریچه كولر اتاقش یك پلاستیك ضخیم و مقدارى پارچه چسباندم و شب كولر را روى تند گذاشتم و با خیال راحت خوابیدم. وقتى نیم‌ شب باز از گرما بیدار شدم و دیدم كولر خاموش است، فهمیدم كه یا باید بالكن پر از اقاقیا را فراموش كنم و به خانه خودمان و اتاق مشترك با خواهرجان برگردم یا باید شب‌ها جدال كولر را از سر بگیرم. این جدال درنهایت به تسلیم پدربزرگ ختم شد، چون پدربزرگ‌ها ذاتا نمى‌توانند در برابر خواسته‌هاى نوه‌هایشان مقاومت كنند. در عوض من هم قول دادم حداقل كولر را روى تند نگذارم. شاید همه عشق من به گل‌ها از همان روزهاى هجده‌سالگى نشات گرفته باشد، شاید بیدارشدن صبح‌هاى زود، شاید ورزش‌كردن‌هاى پابه‌پاى پدربزرگ در حیاط، شاید مراسم چیدن گل‌هاى یاس از گلدان‌هاى بزرگش و درست‌كردن گردنبند یاس، شاید عطر اقاقیا كه صبح‌ها مشام مرا پر مى‌كرد، شاید كوه‌رفتن‌هاى آخر هفته و صبحانه‌هاى بالاى كوه و... شاید همه اینها مرا این‌چنین شیفته گل و گیاه و طبیعت كرده باشد. یازده سالى مى‌شد كه پدربزرگ قهرمانم در اثر سكته مغزى و لخته‌شدن خون، یكى از پاهایش را از دست داده بود و بدون كوه و ورزش به زندگی‌اش ادامه مى‌داد. دكتراى زمین‌شناسى داشت، عاشق روسیه بود و تقریبا همه جهان را گشته بود. چند سال پیش، آن روزها كه هنوز هوش و حواسش سر جا بود و مرا مى‌شناخت، وقتى حالش را مى‌پرسیدم، مى‌گفت: «دیگه پیر شدیم دیگه، پیر شدیم.» بعد مى‌خندید و مى‌گفت: «ولى اصلا نفهمیدیم چى شد پیر شدیم از بس خوش گذشت.» به زندگى‌اش كه نگاه مى‌كنم مى‌بینم آنقدرها هم كه فكر مى‌كرد خوش نگذشته بود، سختى‌ها و دردسرهایش خیلى بیشتر بود اما انگار در روزهاى پیرى حتى همه گرفتارى‌ها هم به چشمش شیرین مى‌آمدند. روزی كه ما را بعد از روزهاى بیمارى و بى‌حواسى‌اش تنها گذاشت، فكر کردم چه خوب كه یادآورى لحظه‌هاى زندگى‌اش لبخند به لبش مى‌نشاند، چه خوب كه به او خوش گذشت. ای‌كاش ما هم طورى زندگى كنیم كه روزهاى پیری‌مان بتوانیم به زندگى بگوییم: «نفهمیدیم كى پیر شدیم از بس خوش گذشت.»

 

ارسال دیدگاه شما

  • دیدگاه های ارسالی، پس از تایید مدیر سایت منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشند منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان پارسی باشند منتشر نخواهد شد.