انتخاب تاریخ:   /  /   
کانال تلگرام اینستاگرام آرمان ملی آرمان ملی شماره 63 آرمان ملی شماره 62 آرمان ملی شماره 61 آرمان ملی شماره 60 برلیان نت
فرهنگ و هنر
آخرین خبرها پربیننده‌ترین خبرها
دوست داشتم در«مختارنامه» نقش منفی بازی کنم
افزایش عوارض، تنبیهِ سفر به خارج است
ماجرای نقاشی یک دختر خوشبخت
بازگشت من به تئاتر خیلی تعجب‌آور است
انسان خردمند در جست‌وجوی ابرانسان
اهالی موسیقی در غم فقدان فرهودی
هنرمند، محصول تفکر جامعه است
خسارت ۴ و نیم میلیاردی به بناهای تاریخی استان کرمان/مسئولیت احیای قنات‌ها با جهاد کشاورزی است
می‌خواهیم از استاد شجریان تقدیر کنیم، اما نمی‌پذیرد
نبوغ ادبی برای تکه‌تکه‌کردن جهان
قصه بالکنی با گل‌های اقاقیا
فیلمسازانی مثل من امکاناتی برای تبلیغ کردن ندارند
وقتی نقاش طبیعت، حوصله به خرج داده
هنوز برای پخش مجدد شب‌کوک مجوز نداده‌اند
من ايراني‌ام با ادبيات و هنر اين سرزمين
سیاست اصلی افزایش ظرفیت نمایشی فیلم‌هاست
جدیدترین رقم فروش گیشه سینماها به روایت پخش‌کنندگان
اصفهان برای همه
عامل اصلی فیلم‌سوزی کمبود سالن سینماست
نقش مردان کم نیست
نوشتن باید حس لذت به نویسنده بدهد
همسرم پرونده‌ دیگری دارد
«ربیع» بهار شیعیان/ مهدویت در گرو درک حقیقت حضور امام عصر(عج)
تعداد خواننده‌ها از تعداد مخاطبان بیشتر است
داستان کوتاه ژانر اصلی زمانه ماست ‌
چند نکته درباره کتابگردی
تقدیر ویژه جوایز آسیاپاسیفیک از نوید محمدزاده
تشکیل کارگروهی به‌پیشنهاد علم‌الهدی برای تعیین‌تکلیف کنسرت‌‌ها
در تئاتر هیچ‌فرصتی برای اشتباه نیست
هشت پیشنهاد کتاب برای هفته کتاب
تنبیه یا تشویق برای مجریِ تور زلزله‌گردی
«صاحبدلان» سال‌ها خاک خورد و بعد سوگلی شد
داستان‌هایم را اول زندگی می‌کنم، بعد می‌نویسمشان
جریان اصلی سینما در بخش خصوصی است
ربیع الاول، ماه شادی اهل‌بیت/ اعمال خاصه در بهار ماه‌ها
بناهای تاریخی که در زلزله غرب کشور بیشترین آسیب‌ها را دیدند
به همدلی نیاز داریم
یکه‌تازی «زرد» درصدر
آدم‌های گمشده در روز ناتمامی
سانسور ترجیح می‌دهد آدم‌ها فردی زندگی کنند نه در تعامل با یکدیگر/مدیریت فرهنگی ما ادبیات دموکراتیک را نمی‌پسندند
به‌ازای هر ۵ فست‌فود نیازمند یک سالن‌تئاتر هستیم
پس از تهدیدهای ترامپ، هفت هزار گردشگر خارجی، رزرو هتل را کنسل کردند
از بناهای هخامنشی تا مسکن مهر/ داستان یک فروپاشی
چرا بازیگران برای کار بیشتر باید به تهران بیایند
وقتی رمان می‌نویسید، کتاب‌های دیگران را نخوانید
برخی بازیگران نقش می‌خرند
اولویت من درانتخاب کار، متن است
زن‌بودن دراین کره مردانه سخت است
مدیرکل جدید سازمان یونسکو معرفی شد
جزئیات ارائه وام به پروژه‌های سینمایی
بیشتر
کد خبر: 66075 | تاریخ : ۱۳۹۶/۹/۱۳ - 12:56
قصه بالکنی با گل‌های اقاقیا

قصه بالکنی با گل‌های اقاقیا

مهراوه شریفی‌نیا - بازیگر تئاتر، سینما و تلویزیون

آرمان- هجده سالم كه شد تصمیم گرفتم به منزل پدربزرگم كوچ كنم. در یك ساختمان زندگى مى‌كردیم، او طبقه بالا و ما طبقه پایین بودیم. مادربزرگم سال‌ها پیش (در روزهاى فیلمبردارى «دزدعروسك‌ها») به رحمت خدا رفته بود. پدربزرگ در خانه‌اش تنها بود و اتاق اضافه‌اى داشت با بالكنى پر از اقاقیاى بنفش. یادم نمى‌آید با چه ترفندى خودم را به او تحمیل كردم اما فكر مى‌كنم از اولین شب تابستان به اشتباهش بابت راه‌دادن من به خانه‌اش پى برد. نیمه‌‌شب‌ها بیدار مى‌شد و كولر را طبق عادت همه پدرها خاموش مى‌كرد و من، نوه ارشدش، نیم‌ساعت بعد خیس عرق از گرما بیدار مى‌شدم و كولر را روشن مى‌كردم. و این ماجرا تا صبح ادامه داشت. بالاخره یك روز تصمیم گرفتم مشكل را براى همیشه حل كنم؛ وقتى سر كار بود، به دریچه كولر اتاقش یك پلاستیك ضخیم و مقدارى پارچه چسباندم و شب كولر را روى تند گذاشتم و با خیال راحت خوابیدم. وقتى نیم‌ شب باز از گرما بیدار شدم و دیدم كولر خاموش است، فهمیدم كه یا باید بالكن پر از اقاقیا را فراموش كنم و به خانه خودمان و اتاق مشترك با خواهرجان برگردم یا باید شب‌ها جدال كولر را از سر بگیرم. این جدال درنهایت به تسلیم پدربزرگ ختم شد، چون پدربزرگ‌ها ذاتا نمى‌توانند در برابر خواسته‌هاى نوه‌هایشان مقاومت كنند. در عوض من هم قول دادم حداقل كولر را روى تند نگذارم. شاید همه عشق من به گل‌ها از همان روزهاى هجده‌سالگى نشات گرفته باشد، شاید بیدارشدن صبح‌هاى زود، شاید ورزش‌كردن‌هاى پابه‌پاى پدربزرگ در حیاط، شاید مراسم چیدن گل‌هاى یاس از گلدان‌هاى بزرگش و درست‌كردن گردنبند یاس، شاید عطر اقاقیا كه صبح‌ها مشام مرا پر مى‌كرد، شاید كوه‌رفتن‌هاى آخر هفته و صبحانه‌هاى بالاى كوه و... شاید همه اینها مرا این‌چنین شیفته گل و گیاه و طبیعت كرده باشد. یازده سالى مى‌شد كه پدربزرگ قهرمانم در اثر سكته مغزى و لخته‌شدن خون، یكى از پاهایش را از دست داده بود و بدون كوه و ورزش به زندگی‌اش ادامه مى‌داد. دكتراى زمین‌شناسى داشت، عاشق روسیه بود و تقریبا همه جهان را گشته بود. چند سال پیش، آن روزها كه هنوز هوش و حواسش سر جا بود و مرا مى‌شناخت، وقتى حالش را مى‌پرسیدم، مى‌گفت: «دیگه پیر شدیم دیگه، پیر شدیم.» بعد مى‌خندید و مى‌گفت: «ولى اصلا نفهمیدیم چى شد پیر شدیم از بس خوش گذشت.» به زندگى‌اش كه نگاه مى‌كنم مى‌بینم آنقدرها هم كه فكر مى‌كرد خوش نگذشته بود، سختى‌ها و دردسرهایش خیلى بیشتر بود اما انگار در روزهاى پیرى حتى همه گرفتارى‌ها هم به چشمش شیرین مى‌آمدند. روزی كه ما را بعد از روزهاى بیمارى و بى‌حواسى‌اش تنها گذاشت، فكر کردم چه خوب كه یادآورى لحظه‌هاى زندگى‌اش لبخند به لبش مى‌نشاند، چه خوب كه به او خوش گذشت. ای‌كاش ما هم طورى زندگى كنیم كه روزهاى پیری‌مان بتوانیم به زندگى بگوییم: «نفهمیدیم كى پیر شدیم از بس خوش گذشت.»

 

ارسال دیدگاه شما

  • دیدگاه های ارسالی، پس از تایید مدیر سایت منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشند منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان پارسی باشند منتشر نخواهد شد.