انتخاب تاریخ:   /  /   
کانال تلگرام اینستاگرام ویژه آیت الله نخستین کنگره بزرگداشت آیت‌الله هاشمی رفسنجانی آرمان ملی شماره 63 آرمان ملی شماره 62 برلیان نت
فرهنگ و هنر
آخرین خبرها پربیننده‌ترین خبرها
زنگ تنفسی برای مخاطب
باید فقط ۱۱ فیلم در جشنواره فجر شرکت کنند
ما می‌نویسیم تا مدام همه‌چیز را نوکنیم
تئاتر دانشگاهی و طرح چند مساله
شهادت می‌دهم داوران همه فیلم‌ها را دیده‌اند
شایعه درباره سلامتی استاد آواز ایران
محمد توکلی، گرافیست و عکاس خبری درگذشت
درخشش تئاتری‌ها درجشنواره فیلم فجر
تاریخ به روایت دیگر
زنان چهارشنبه‌ها سفيد بپوشند كه چه بشود؟
دغدغه‌ام حرکت سینمای ایران فراتر از جشنواره‌هاست
درایران نویسنده ازجهت نویسنده‌بودنش آبرو ندارد
شهرداری با حذف سهمیه طرح ترافیک خبرنگاران نشان داد شناختی از «خبر» ندارد/ دیوار خبرنگار همیشه کوتاه است
تندیس؛ میراث عاشقانه‌ای روی صحنه
«دارکوب» را با تحقیق زیاد ساختیم
نگران تکراری‌ بودن ایده فیلم خود نیستم
۶سیمرغ ‌برای‌ «تنگه ابوقریب»
پیشنهاد تبدیل خانه «نیما یوشیج» به سفره‌خانه!
در صف‌های مردمی فیلم فجر چه می‌گذرد؟
بلیت کدام فیلم را چند می‌خواهی؟
یاد بگیریم بی‌بهانه خوشحال باشیم
گزیده کار نیستم
زیستن در زمانه فاشیسم
ابراهیم حاتمی‌کیا با هیچ‌کس شوخی ندارد
نسل ما و کودکی‌هایش
سینمای ما باید از ابتذال و سطحی‌نگری فاصله بگیرد
همیشه مدافع حقوق زنان بوده‌ام
شرم ابراهیم حاتمی‌کیا برای توقیف «گزارش یک جشن»
درباره ‌ برخی نهادها نمی‌شود حرف زد!
همه‌ ساحت‌های ادبی ذات مشترکی دارند
ناگفته‌های مهران مدیری؛ از دستمزد میلیاردی‌ تا اجرای «هفت»
اگر روزی نتوانم بخوانم بدانید که مرده‌ام
بزرگداشت ۳ هنرمند در برج میلاد
در مقابل مردم دیوار نساخته‌ایم
از پیشنهاد سینماگران برای کمک به زلزله زدگان تا انتقاد از پایین آمدن کیفیت در سینما
«سایه‌بان» ذره‌ای دور از زندگی جامعه نبود
ادبیات عرب؛ صدای آزادی‌خواهی‌ اعراب
هیچ فیلمی به‌دلیل حاشیه‌دار بودن کنار گذاشته نشد
عاشق سینمای اکشن هستم
هیچ تفاوتی میان فیلم، شعر و ادبیات نیست
عبدی؛ گریم‌خورترین بازیگر تاریخ سینمای ایران
همه نوستالژي‌هاي زخم‌خورده
تولید سریال خوب وظیفه تلویزیون است
برخی مدیران کمر به قتل تئاتر در ایران بسته‌اند/تابوها سفت و سخت سر جای خودشان ایستاده‌اند
گلپا به هنر بداهه اعتبار بخشید
فیلسوف نیستم؛ متفکری آزادم
به عبور از خط قرمزها اصرار ندارم
به دستور وزارت ارشاد، اجرای نمایش "بلک لایت لند" متوقف شد
معرفی داوران سی و ششمین دوره جشنواره فیلم فجر
هیچ‌ پیشرفتی در موسیقی به‌وجود نیامده است
بیشتر
کد خبر: 66075 | تاریخ : ۱۳۹۶/۹/۱۳ - 12:56
قصه بالکنی با گل‌های اقاقیا

قصه بالکنی با گل‌های اقاقیا

مهراوه شریفی‌نیا - بازیگر تئاتر، سینما و تلویزیون

آرمان- هجده سالم كه شد تصمیم گرفتم به منزل پدربزرگم كوچ كنم. در یك ساختمان زندگى مى‌كردیم، او طبقه بالا و ما طبقه پایین بودیم. مادربزرگم سال‌ها پیش (در روزهاى فیلمبردارى «دزدعروسك‌ها») به رحمت خدا رفته بود. پدربزرگ در خانه‌اش تنها بود و اتاق اضافه‌اى داشت با بالكنى پر از اقاقیاى بنفش. یادم نمى‌آید با چه ترفندى خودم را به او تحمیل كردم اما فكر مى‌كنم از اولین شب تابستان به اشتباهش بابت راه‌دادن من به خانه‌اش پى برد. نیمه‌‌شب‌ها بیدار مى‌شد و كولر را طبق عادت همه پدرها خاموش مى‌كرد و من، نوه ارشدش، نیم‌ساعت بعد خیس عرق از گرما بیدار مى‌شدم و كولر را روشن مى‌كردم. و این ماجرا تا صبح ادامه داشت. بالاخره یك روز تصمیم گرفتم مشكل را براى همیشه حل كنم؛ وقتى سر كار بود، به دریچه كولر اتاقش یك پلاستیك ضخیم و مقدارى پارچه چسباندم و شب كولر را روى تند گذاشتم و با خیال راحت خوابیدم. وقتى نیم‌ شب باز از گرما بیدار شدم و دیدم كولر خاموش است، فهمیدم كه یا باید بالكن پر از اقاقیا را فراموش كنم و به خانه خودمان و اتاق مشترك با خواهرجان برگردم یا باید شب‌ها جدال كولر را از سر بگیرم. این جدال درنهایت به تسلیم پدربزرگ ختم شد، چون پدربزرگ‌ها ذاتا نمى‌توانند در برابر خواسته‌هاى نوه‌هایشان مقاومت كنند. در عوض من هم قول دادم حداقل كولر را روى تند نگذارم. شاید همه عشق من به گل‌ها از همان روزهاى هجده‌سالگى نشات گرفته باشد، شاید بیدارشدن صبح‌هاى زود، شاید ورزش‌كردن‌هاى پابه‌پاى پدربزرگ در حیاط، شاید مراسم چیدن گل‌هاى یاس از گلدان‌هاى بزرگش و درست‌كردن گردنبند یاس، شاید عطر اقاقیا كه صبح‌ها مشام مرا پر مى‌كرد، شاید كوه‌رفتن‌هاى آخر هفته و صبحانه‌هاى بالاى كوه و... شاید همه اینها مرا این‌چنین شیفته گل و گیاه و طبیعت كرده باشد. یازده سالى مى‌شد كه پدربزرگ قهرمانم در اثر سكته مغزى و لخته‌شدن خون، یكى از پاهایش را از دست داده بود و بدون كوه و ورزش به زندگی‌اش ادامه مى‌داد. دكتراى زمین‌شناسى داشت، عاشق روسیه بود و تقریبا همه جهان را گشته بود. چند سال پیش، آن روزها كه هنوز هوش و حواسش سر جا بود و مرا مى‌شناخت، وقتى حالش را مى‌پرسیدم، مى‌گفت: «دیگه پیر شدیم دیگه، پیر شدیم.» بعد مى‌خندید و مى‌گفت: «ولى اصلا نفهمیدیم چى شد پیر شدیم از بس خوش گذشت.» به زندگى‌اش كه نگاه مى‌كنم مى‌بینم آنقدرها هم كه فكر مى‌كرد خوش نگذشته بود، سختى‌ها و دردسرهایش خیلى بیشتر بود اما انگار در روزهاى پیرى حتى همه گرفتارى‌ها هم به چشمش شیرین مى‌آمدند. روزی كه ما را بعد از روزهاى بیمارى و بى‌حواسى‌اش تنها گذاشت، فكر کردم چه خوب كه یادآورى لحظه‌هاى زندگى‌اش لبخند به لبش مى‌نشاند، چه خوب كه به او خوش گذشت. ای‌كاش ما هم طورى زندگى كنیم كه روزهاى پیری‌مان بتوانیم به زندگى بگوییم: «نفهمیدیم كى پیر شدیم از بس خوش گذشت.»

 

ارسال دیدگاه شما

  • دیدگاه های ارسالی، پس از تایید مدیر سایت منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشند منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان پارسی باشند منتشر نخواهد شد.