انتخاب تاریخ:   /  /   
کانال تلگرام اینستاگرام سالنامه آرمان منتشر شد نخستین کنگره بزرگداشت آیت‌الله هاشمی رفسنجانی آرمان ملی شماره 63 آرمان ملی شماره 62 برلیان نت
آخرین خبرها پربیننده‌ترین خبرها
در سیاست اگر مانتویی هستیم به مانتویی‌ها رای می‌دهیم و اگر چادری هستیم به چادری‌ها/ما ضدجنگ‌ترین آدم‌های دنیا هستیم/ژاپنی‌ها گفتند بخشش را باید از ایرانی‌ها یاد بگیریم
کدام فرهنگ و اخلاق و انسانیت؟
سیگار را حماقت بشر می دانم
ترامپ، کارهای احمقانه زیادی مرتکب شده
خیام؛ پرآوازه‌ترین و پرترجمه‌ترین شاعر جهان‌
گلایه امين تارخ از تلويزيون
حالا حالاها دبیر هستم
از خط قرمزهای صورتی تلویزیون تا بی‌اعتمادی به هنرمندان
«شهاب‌ها» بیکار و افسرده شده‌اند
من یک دهاتی‌ام که از آمریکا سردرآوردم/با کشک و ماست و قروت زندگی می‌کنم
حمایت حسین علیزاده ازعلی رهبری
در داستان‌هایم، شخصیت زن قوی‌تر از مرد است
کاش زودتر می‌مُردم و اینقدر دروغ نمی‌شنیدم/ دنبال مسببان ممنوع‌الفعالیتی‌ام می‌گردم/ آدم سیاست نیستم
از سینما پول درنمی‌آورم
پرونده عجیب رودریک مک‌ری
برای مردی که هیچ‌گاه شیفته شهرت نشد
برگزاری کنسرت در رمضان تا روز پانزدهم، منع قانونی ندارد
صدای ماندگاری که خاموش شد
حمایت حاتمی کیا از جعفر پناهی
مخاطبان پایان سریال «آنام» را دوست داشتند
سينما با «پول‌حكومتي‌ها» نبايد اداره شود
وزیر ارشاد از مجلس کارت زرد دریافت کرد
همه فروشگاه‌ها موظف هستند که از نام‌های انگلیسی و غیرفارسی استفاده نکنند/وزارت ارشاد با خاطیان برخورد کند
بودجه نداشتند؛«قند پهلو» ساخته نشد
ناگزیر از جهانی‌شدن هستیم، وگرنه در جهان سوم می‌مانیم
گوینده مانند چراغ برق است
«آنام» را مثل فرزند ته تغاری‌ام دوست دارم
ثریا در اغما؛ از پاریس تا نمایشگاه کتاب
۲ ماهی ‌‌سیاه‌‌ کوچولوی نمایشگاه کتاب
به سینمای ایران حسادت می‌کنم
اکران سینماها در رمضان چگونه است؟
رهبر انقلاب: کتاب و کتابخوانی از ضرورت‌های زندگی آحاد مردم بویژه جوانان است
صداوسیما کارهایی را که خودش تولید کرده هم، غیرقابل پخش اعلام می‌کند!
رهبر انقلاب از نمایشگاه کتاب تهران بازدید کردند
نظر منتقدان درباره «همه می‌دانند» فرهادی
لازمه رشد فرهنگی، رشد شرایط اقتصادی است
امیدوارم نمایشگاه روزی واقعا نمایشگاه شود
مسئولیت من فیلم خوب ساختن است
مشکل کم‌خواندن در ایران جدی است
از اولین تا سی‌ویکمین ‌نمایشگاه درجا زده‌ایم‌
حاتمي‌كيا پوزش خواست
دیگر شاهد سرک‌کشیدن‌ها در نمایشگاه کتاب نیستیم
مسیر جامعه در جهت عکس کتابخوانی است
کتاب‌های افست کمر ناشران را می‌شکند
وداع با خالق «باران عشق»
سیاست‌های غلط فرهنگی موجب بحران کتاب شده
چاره بحران، آشناکردن کودکان با کتاب است
اقبال «خندوانه» در غیاب «دورهمی» و بازگشت «جناب‌خان»
شکل حضور چهره‌ها در تئاتر امروز غلط است
کتاب، حاصل عرق‌ریزان روح است
بیشتر
کد خبر: 66075 | تاریخ : ۱۳۹۶/۹/۱۳ - 12:56
قصه بالکنی با گل‌های اقاقیا

قصه بالکنی با گل‌های اقاقیا

مهراوه شریفی‌نیا - بازیگر تئاتر، سینما و تلویزیون

آرمان- هجده سالم كه شد تصمیم گرفتم به منزل پدربزرگم كوچ كنم. در یك ساختمان زندگى مى‌كردیم، او طبقه بالا و ما طبقه پایین بودیم. مادربزرگم سال‌ها پیش (در روزهاى فیلمبردارى «دزدعروسك‌ها») به رحمت خدا رفته بود. پدربزرگ در خانه‌اش تنها بود و اتاق اضافه‌اى داشت با بالكنى پر از اقاقیاى بنفش. یادم نمى‌آید با چه ترفندى خودم را به او تحمیل كردم اما فكر مى‌كنم از اولین شب تابستان به اشتباهش بابت راه‌دادن من به خانه‌اش پى برد. نیمه‌‌شب‌ها بیدار مى‌شد و كولر را طبق عادت همه پدرها خاموش مى‌كرد و من، نوه ارشدش، نیم‌ساعت بعد خیس عرق از گرما بیدار مى‌شدم و كولر را روشن مى‌كردم. و این ماجرا تا صبح ادامه داشت. بالاخره یك روز تصمیم گرفتم مشكل را براى همیشه حل كنم؛ وقتى سر كار بود، به دریچه كولر اتاقش یك پلاستیك ضخیم و مقدارى پارچه چسباندم و شب كولر را روى تند گذاشتم و با خیال راحت خوابیدم. وقتى نیم‌ شب باز از گرما بیدار شدم و دیدم كولر خاموش است، فهمیدم كه یا باید بالكن پر از اقاقیا را فراموش كنم و به خانه خودمان و اتاق مشترك با خواهرجان برگردم یا باید شب‌ها جدال كولر را از سر بگیرم. این جدال درنهایت به تسلیم پدربزرگ ختم شد، چون پدربزرگ‌ها ذاتا نمى‌توانند در برابر خواسته‌هاى نوه‌هایشان مقاومت كنند. در عوض من هم قول دادم حداقل كولر را روى تند نگذارم. شاید همه عشق من به گل‌ها از همان روزهاى هجده‌سالگى نشات گرفته باشد، شاید بیدارشدن صبح‌هاى زود، شاید ورزش‌كردن‌هاى پابه‌پاى پدربزرگ در حیاط، شاید مراسم چیدن گل‌هاى یاس از گلدان‌هاى بزرگش و درست‌كردن گردنبند یاس، شاید عطر اقاقیا كه صبح‌ها مشام مرا پر مى‌كرد، شاید كوه‌رفتن‌هاى آخر هفته و صبحانه‌هاى بالاى كوه و... شاید همه اینها مرا این‌چنین شیفته گل و گیاه و طبیعت كرده باشد. یازده سالى مى‌شد كه پدربزرگ قهرمانم در اثر سكته مغزى و لخته‌شدن خون، یكى از پاهایش را از دست داده بود و بدون كوه و ورزش به زندگی‌اش ادامه مى‌داد. دكتراى زمین‌شناسى داشت، عاشق روسیه بود و تقریبا همه جهان را گشته بود. چند سال پیش، آن روزها كه هنوز هوش و حواسش سر جا بود و مرا مى‌شناخت، وقتى حالش را مى‌پرسیدم، مى‌گفت: «دیگه پیر شدیم دیگه، پیر شدیم.» بعد مى‌خندید و مى‌گفت: «ولى اصلا نفهمیدیم چى شد پیر شدیم از بس خوش گذشت.» به زندگى‌اش كه نگاه مى‌كنم مى‌بینم آنقدرها هم كه فكر مى‌كرد خوش نگذشته بود، سختى‌ها و دردسرهایش خیلى بیشتر بود اما انگار در روزهاى پیرى حتى همه گرفتارى‌ها هم به چشمش شیرین مى‌آمدند. روزی كه ما را بعد از روزهاى بیمارى و بى‌حواسى‌اش تنها گذاشت، فكر کردم چه خوب كه یادآورى لحظه‌هاى زندگى‌اش لبخند به لبش مى‌نشاند، چه خوب كه به او خوش گذشت. ای‌كاش ما هم طورى زندگى كنیم كه روزهاى پیری‌مان بتوانیم به زندگى بگوییم: «نفهمیدیم كى پیر شدیم از بس خوش گذشت.»

 

ارسال دیدگاه شما

  • دیدگاه های ارسالی، پس از تایید مدیر سایت منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشند منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان پارسی باشند منتشر نخواهد شد.