انتخاب تاریخ:   /  /   
ارسال سوژه کانال تلگرام اینستاگرام سالنامه آرمان منتشر شد نخستین کنگره بزرگداشت آیت‌الله هاشمی رفسنجانی آرمان ملی شماره 63 آرمان ملی شماره 62 برلیان نت
آخرین خبرها پربیننده‌ترین خبرها
«خانم یایا» پرفروش شد
کشف‌کن، تجربه‌کن، یاد بگیر
تئاتر برای من ورزش است
از سینما جدا نمی‌شوم
ادبیات داستانی نباید تعلیمی باشد
تراکم اکران، فیلم‌سوزی و چند داستان دیگر
جشنواره کودک نیاز به دبیرخانه دائمی دارد
دبیرکل UNWTO تحریم‌های آمریکا علیه ایران را دور زد
تلویزیون بنگاه اقتصادی شرکت‌های سودجو نشود/ تجملاتی کردن مردم
بدون دستمزد به تلویزیون نیامده‌ام
شاعر قصه‌گو، قصه‌گوی شاعر
اهدای عنوان پروفسوری افتخاری به «مجید مجیدی»
عراقی‌ها بدون ویزا نمی‌توانند وارد ایران شوند
ژانر کمدی ایرادی ندارد
تریلر کاخ سفید
تئاتر ایران دچار نظام آپارتاید شده است
واقع‌نمایی در سینمای کودک خیلی مهم است
داستان، روشی برای کسب حقیقت است
پشت تسویه حساب‌های شخصی چه می‌گذرد؟
صداوسیما اختلاف افکنی را کنار بگذارد
کمدی را جدی نگرفتیم
محمدعلی سپانلو؛ مسافر زمان
حاشیه‌های برخی تصمیمات جدید شبکه ۳
آیین‌نامه سالن‌های خصوصی تئاتر به زودی اجرا می‌شود/شورای عالی نظارت بر اکران فیلم‌ها دستخوش تغییراتی تازه شده است
پیکر"ناصر ایرانی" به دانشگاه پزشکی تهران اهدا شد
جایی که سکوت جایز نیست
«نود» ادامه پیدا می‌کند
سینما ظرفیت پولشویی ندارد
می‌نویسم؛آتش می‌شوم،آب می‌شوم
«نود» از هفته آینده روی آنتن می‌رود/ بهروز افخمی مجری برنامه «هفت» شد/ بازگشت احسان علیخانی به تلویزیون با برنامه‌ای جدید
«زنگ تئاتر» در مدارس به تربیت نسلی خلاق می‌انجامد
از اعتماد به تلويزيون لطمه خوردم؛خيلي
نویسنده‌ای پیکرش را هم وقف دانشگاه کرد
رقابت نزدیک کمدی و اجتماعی در صدرگیشه
سیاست، آزادی را از هنر می‌گیرد
«ممنوعه» پس از ماه صفر توزیع می‌شود
«خاچیکیان» به ژانر وحشت تسلط کافی داشت
لذت خواندن به روایت پروست
سینما برای مردم، دست به کار شد!
تشییع پیکر هنرمند مجسمه‌ساز
پول کثیف نداشتیم
زبان‌فارسی، وطنی است که همه‌جا با خودم می‌برم
بازیگر ۳۰ میلیونی دستمزد ۴۰۰ میلیونی می‌خواهد
چرا به جایزه هنگفت و مجری معروف متوسل می‌شوند؟
خداحافظ ‌ای خالق‌ سلام‌های «صبح جمعه با شما»
سقوط از مرگ
صدور کیفرخواست برای مدیران مسئول «شرق» و «شهروند»/ دستگیری مدیر ایرتویا و یک کارمند گمرک
سرانه فضای فرهنگی پایین‌تر از استاندارد جهانی است
همواره مطالبات خود را بیان کرده‌ام
رمان، هنر دشوار نویسندگی است
بیشتر
کد خبر: 81688 | تاریخ : ۱۳۹۷/۴/۲۴ - 13:19
فاجعه زندگي در اين جهان كه مطلق نيست

فاجعه زندگي در اين جهان كه مطلق نيست

آرمان- مجتبی اردشیری: اگر بخواهیم یکی از معدود سینماگران ایرانی با پرنسیب بالا را نام ببریم، قطعا نمی‎‌توانیم از کنار نام سنگینی هم‎‌چون «بهمن فرمان‎‌آرا» به سادگی عبور کنیم. فیلمسازی که جدا از خدمات بی‎‌پایان او برای حیات نوین سینمای ایران در دهه 50، همواره دغدغه‎‌های اجتماعی او، با آن بیان منطقی و نافذ، علاقه‌مندان بسیاری را به سمت خود جذب کرده است. فیلمسازی که حالا در 77 سالگی و پس از ساخت 7 ملودرام که عموما اقتباسی از رمان‎‌های ماندگار هستند، در هشتمین ساخته کارنامه‎‌اش با اثری متفاوت که یک گروتسک تلخ با ظاهری ریتمیک است به سینما بازگشته. اکران «دلم‎‌ می‎‌خواد» و استقبال قابل‎‌توجه مردم از این فیلم، بهترین بهانه بود برای هم‎‌صحبتی با او. صحبت‎‌هایی که در چارچوب سینما محدود نشده و پای اجتماع نیز به آن باز شد. در ادامه گفت‌وگوی «آرمان» با بهمن فرمان‌آرا، فیلمساز شناخته شده سینمای ایران را می‌خوانید.

چطور شد پس از ساخت 4 ملودرام صریح، به چنین گروتسک ریتمیکی رسیدید؟

داستان از اینجا شروع شد که من یک روز در ماشین بودم که آهنگ خیلی ریتمیکی پخش شد. به نظرم آمد که اگر یک کسی، چنین آهنگ ریتمیکی را می‌شنود، چه اتفاقی قرار است برای او بیفتد؟ ایده اصلی فیلم از اینجا شروع شد.

آقای فرمان‎‌آرا، برخلاف رویه همیشگی‎‌تان در فیلمسازی، این بار با فیلمی متفاوت در کارنامه‎‌تان طرف هستیم. یک فیلم ریتمیک و نسبتا شاد. فارغ از وجوه درونی فردیت قهرمان که در ادامه به آن خواهیم پرداخت، احساس می‎‌‎‌شود دغدغه نشاط اجتماعی در شکل‎‌گیری این اثر، نقش بسزایی داشته. اینکه از یک سو جامعه غمگینی از ایران نمایش می‎‌دهید و در دیگر سو، جامعه‎‌ای که همه در حال رقصیدن هستند می‎‌تواند به عنوان متلک‎‌هایی پرمعنا برای جامعه ما تفسیر شود.

«بهرام فرزانه» (رضا کیانیان) آدمی است که آرزویش این است که مردم شادمان باشند. من فکر نمی‎‌کنم هیچ دولتی وجود داشته باشد که نخواهد مردمی که بر آنها حکومت می‎‌کند، خوشحال باشند. ولی ما در یک چیزی گیر کردیم؛ درست است که تمام زندگی مردم یعنی آن‎‌چه که واقعیتش هست، تقریبا خالی از شادمانی است و همه از صبح جان می‎‌کنند به شب برسند برای اینکه بتوانند یک لقمه نان حلال روی سفره زن و بچه‎‌شان بگذارند. حالا چرا این اگر امروز جشن تولد می‎‌گیرید من بیایم و مزاحمش شوم؟ تز این فیلم در واقع همین است که این فرد چون می‎‌بیند این آرزو برآورده شدنی نیست، دیوانه می‎‌شود منتها ما تا وسط فیلم این را نمی‎‌دانیم و موقعی که این فرد از این رویا بیرون می‎‌آید، آن‎‌موقع تازه می‎‌فهمیم این اصلا دیوانه است و جایش هم در آسایشگاه روانی است و تازه آن‎‌موقع می‎‌فهمیم این شادمانی که داریم راجعش فکر می‎‌کنیم، یک مزه تلخی هم در دهانت باقی می‎‌گذارد برای اینکه واقعیتش این است که او افسردگی گرفته از اینکه نمی‎‌تواند کار کند و می‎‌گوید من هیچ چیزی نمی‎‌توانم بنویسم. ما یک سکانسی داریم که با «صابر ابر» شروع می‎‌شود که می‎‌گوید «خواب می‎‌بینم که حامله‎‌ام». هر کدام از آنها مساله افسردگی‎‌شان یک چیزی است که باعث شده متوقف شوند. حتی بچه‎‌ای که می‎‌گوید «مدرسه نمی‎‌رم. دلم می‎‌خواد دهن ناظم را سرویس کنم چون تو مدرسه چیزایی به آدم یاد می‎‌دن که آدم بلد نیست» یا صابر می‎‌گوید «پریشب بچه به دنیا اومد» بعد دکتر می‎‌پرسد «پس چرا هنوز افسرده‎‌ای؟» که پاسخ می‎‌شنود : «این افسردگی پس از زایمان است». یعنی داریم با مزاح می‎‌گوییم که بیماریم و این بیماری یک بیماری عمومی است که نه به پولداری‎‌ات ربط دارد و نه به اینکه سر کار اذیتت می‎‌کنند و... خوش نیستیم. چرا در مسابقه فوتبال، وقتی مراکش، گل به خودی می‎‌زند، ما تمام ایران را روی سرمان می‎‌گذاریم؟ این انرژی منفی باید یک جایی برود. مردمی که فیلم من را می‎‌بینند، مهم‎‌ترین تبلیغ را برای آن می‎‌کنند چون به هم می‎‌گویند برو این فیلم را ببین، حالت خوب می‎‌شود. در آن سکانس آخر که آن نوزادان می‎‌رقصند، ما داریم می‎‌گوییم نسل بعدی، وضعشان بهتر از این چیزی است که ما الان هستیم برای اینکه این وضعیت یک موقعی باید درست شود. زمانی که ما بچه بودیم، وا... محرم، محرم‎‌تر بود و ماه رمضان، جدی‎‌تر بود و نانوایی سه روزی اصلا پخت نمی‎‌کرد و باید از قبل نان می‎‌خریدی. همه اینها یک معنایی داشت و فسق و فجور هم این‎‌طوری که امروز ما در آن قل می‎‌خوریم، نبود. حالا اینکه تلویزیون نبود، رادیو سه ساعت بیشتر برنامه نداشت یا مثلا اگر فلانی را ترور می‎‌کردند، ما پس‎‌فردا می‎‌فهمیدیم به‎‌خاطر اینکه خبر مثل امروز سرضرب نبود. همه اینها بله، ولی الان شما یک دقیقه هم آسایش نداری. آن شبی که «ناصر ملک‎‌مطیعی» فوت کرد، ساعت 3 نصفه‎‌شب، گوشی من زنگ خورد. بیدار شدم نگاه کردم دیدم نوشته‎‌اند «ناصر ملک‎‌مطیعی» الان فوت کرد. حالا چرا تا فردا صبح نمی‎‌توانی صبر کنی و همان سه نصفه شب می‎‌خواهی بگویی و این‎‌که ما چه مسابقه‎‌ای می‎‌دهیم برای خبر بد دادن را من نمی‎‌فهمم درست مثل این ترمزهایی است که یک تصادف شده و و همه یک نیش‎‌ترمز می‎‌کنند؛ هر چقدر هم فجیع‎‌تر باشد، تعداد آنهایی که متوقف می‎‌شوند بیشتر است چون بشر یک‎‌جوری دارد می‎‌گوید خب؛ یکی مرد اما من هنوز زنده‎‌ام. از لحاظ روانی، این نیش‎‌ترمز مال آن است حالا فضولی و همه کارشناس رانندگی می‎‌شوند، چیزهای نرمالی است که همه جا هست. ما با یک چیزی مواجه هستیم که بدون وقفه، همین‎‌طور خبر بد به تو می‎‌دهد. من خبر زیاد می‎‌بینم و عادت کردم به این قضیه. از روی این کانال می‎‌روی روی آن کانال، می‎‌بینی همان خبر را به گونه‎‌ای دیگر دارد تکرار می‎‌کند. بعد می‎‌روی کانال بعدی می‎‌بینی آن هم در حال پخش همان خبر است بنابراین راه فراری برای تو نیست و بمباران می‎‌شوی با این خبرهای بد. حالا مردم حق دارند که شادمانی هم داشته باشند هر کسی به بضاعت خودش؛ یکی عروسی دارد، یکی مهمانی دارد، یکی تولد نوه‎‌اش است. این‎‌طور نیست که من در روز عاشورا خواسته باشم جشن و سرور داشته باشم چون معمولا هیچ کسی چنین کاری نمی‎‌کند ولی به طور معمولش، شما چه کار داری با شادمانی؟ «دلم می‎‌خواد» در واقع، آرزوی یک آدمی است که دلش می‎‌خواهد مردمش شاد باشند که فکر می‎‌کنم حس خیلی خوبی است. دیگر با آرزوی من که نمی‎‌توانید کشتی بگیرید چون این در دلم است و من دلم می‎‌خواهد مردم وضعشان بهتر شود. نمی‎‌توانی بگویی چرا تو داری آرزو می‎‌کنی وضع فلانی بهتر باشد. شادمانی هم جزء حق و حقوق مردم است که همه‎‌مان لازم داریم تا یک موقعی گاردمان را پایین بیاوریم و واقعا بتوانیم رفاقت خوبی داشته باشیم. موقعی که با کسی دوست هستی، باید مهمترین مساله‎‌ات این باشد که گاردت را بیاوری پایین و با او دردودل کنی که مثلا با پسرعمویت نمی‎‌توانی برای اینکه به شغلی که تو داری، حسادت می‎‌کند. بنابراین این یک خواست طبیعی بشر است و نباید هم از دولت برای خوشحالی اجازه بگیریم چون به دولت ربطی ندارد اگر که ما خوشحالیم. به جایش بیاید و مشکلاتمان را حل کند. بیاید گرانی را حل کند. بیاید مسکن جوانانی که هیچ وقت نمی‎‌توانند مسکنی که روی سرشان باشد را متصور شوند را حل کنند. بیاید اینها را حل کند.

شما «دلم ‎‌می‎‌خواد» را سال 93 جلوی دوربین بردید و پس از آن، فیلم 3 سال اکران نشد. دلیل خاصی داشت؟ چون این‎‌طور گمان برده می‎‌شود که فیلم به دلیل طعنه‎‌های اجتماعی، در توقیف بود.

محتوایش اشکال نداشت. ما با یک تهیه‎‌کننده‎‌ای که بیشتر دلال مالی بود، کار می‎‌کردیم و یک مقداری از گرفتاری ما، با او بود که پول‌های بچه‎‌ها را نداده بود تا اینکه بانک آینده که در فیلم سهیم بود، سهم ایشان را خرید. این گرفتاری‎‌ها همیشه پیش می‎‌آید و پوست ما دیگر کلفت شده. ما برای ساخت این فیلم، هفت‎‌خوان رستم را طی کردیم اما برای اینکه فیلم‎‌مان به اکران برسد و مردم ببینند، باید هفت‎‌صد خوان را رد کنیم چون حالا سیاست واردش می‎‌شود، فیلم چه کسی را عید بگذاریم، این سرمایه‎‌گذارش فلان نهاد است و... این چهارمین عید فطری بود که از تولید «دلم می‎‌خواد» می‎‌گذشت و علت این‎‌که اکران این فصل را بالاخره به ما دادند به این خاطر بود که مصادف می‎‌شد با جام جهانی. ولی خب به‌رغم تمام این مسائل، فیلم دارد می‎‌فروشد و مردم هم از آن راضی هستند.

پس مشکل، بحث‎‌های مربوط به ممیزی و سانسور نبود؟

ممیزی آن‎‌چنانی صورت نگرفت. مثلا موقعی که رفتیم پروانه ساخت بگیریم، گفتند آن کسی که مسئول پروانه ساخت هست، می‎‌گوید من اسم فیلمی که در آن «رقص» وجود داشته باشد را قبول نمی‎‌کنم. گفتند رقصش را دربیاورید. گفتم شما که می‎‌دانید این فلان فلان شده می‎‌خواهد چه کار کند. «دلم می‎‌خواد» یعنی این‎‌که هر چیزی ممکن است دلش بخواهد. یک مکثی کرد و گفت «بالاخره حالا برای آن یک فکری می‎‌کنیم». این‎‌طور شد که نام فیلم «دلم می‎‌خواد» شد. مثلا موقعی که «بهرام فرزانه» برای افسردگی می‎‌رود پیش دکتر روانشناس، در شات اصلی که ما گرفتیم، مردم در سه طبقه به صف ایستاده‎‌اند که این می‎‌رود بالا تا به دکتر برسد. یک گروهی که برای پروانه نمایش آمدند، گفتند که این به نظر ما نشان می‎‌دهد که همه ایران افسرده‎‌اند و یک طبقه‎‌اش را در بیاورید. ما هم یک طبقه‎‌اش را در آوردیم. این گروه رفتند، دو سال بعد، گروه بعدی آمدند و گفتند یک طبقه دیگرش را هم دربیاورید گفتم آقا، این که نمی‎‌تواند از توی ماشین بپرد در مطب. ما یک داستانی را داریم تعریف می‎‌کنیم یا مثلا یک سکانسی هست که فرزانه می‎‌رود از مغزش اسکن می‎‌کنند. بعد دکتر می‎‌گوید چیزی نیست. فرزانه می‎‌گوید «این آهنگی که می‎‌شنوم اذیتم می‎‌کند». کلماتی آنجا گفته می‌شود که گفتند نباید باشد. غیر از چیزهای این فرمی که یک لغت اینجا عوض کن و یک لغت آنجا عوض کن اتفاق دیگری برای فیلم نیفتاد. اینها اکثرا میز را چسبیده‎‌اند و منطق را نه. آن میزی که چسبیده‎‌اند به هر دلیلی و به هر مدتی که هست، می‎‌خواهند بابت «بهمن فرمان‎‌آرا» که در شرایط عادی هم بابت پروانه نمایش دادن به او فحش می‎‌دهند، دیگر این را مضاعف نکنند. برای خیلی‎‌های دیگر به همین ترتیب رفتار می‎‌کنند : چرا «عصبانی نیستم» 4، 5 سال در صف اکران ماند یا چرا «آشغال‎‌های دوست‎‌داشتنی» این همه وقت هنوز اجازه نمایش ندارد. هیچ انقلاب و هیچ براندازی با یک فیلم اتفاق نیفتاده. چرا یک کتاب باید 11 سال اجازه چاپ نداشته باشد؟ کتاب بسیار خوب «کلنل» نوشته آقای دولت آبادی باید چاپ شود. شما نگاه کنید چاپ کتاب در پیش از انقلاب 2 هزار جلد بود، الان اکثر کتاب‎‌هایی که چاپ می‎‌شوند با تیراژ 1000 جلدی است؛ بر فرض که 3 هزار جلد چاپ کنند، مملکت ما 80 میلیون نفر است. چرا فکر کنیم که یک داستان ممکن است ضربه زننده باشد؟ ما که نه تلویزیون دستمان است و نه روزنامه‎‌های زیاد. همه ابزار دست شماست؛ واهمه از یک رمان را من برای هیچ دولتی نمی‎‌فهمم.

خیلی جالب است که حساسیت‎‌ها نسبت به یک کلمه وجود دارد...

همه جای دنیا پروانه نمایش دارند و هر کسی نمی‎‌تواند هر فیلمی می‎‌خواهد را ساخته و به نمایش عمومی بگذارد ولی رده‎‌بندی هست مثلا این فیلم برای کودکان است و فیلم دیگر را زیر 18 ساله‎‌ها نباید ببینند و... برای تماشاگر رده‎‌بندی وجود دارد و این‎‌طور نیست که تو اینجایش را دربیاور یا این جمله‎‌اش را عوض کنی، همه چیز درست می‎‌شود.

آقای فرمان‎‌آرا، کاراکترهای آثار شما تماما انسان‎‌هایی روشنفکر هستند که شخصیت‎‌پردازی‎‌های ساده‎‌ای دارند. قهرمان‎‌هایی که «مرگ» برای آنها به عنوان ابزاری در مسیر «رهایی» تعریف شده. در هر 5 فیلم پس از انقلاب شما و حتی در فیلم بعدی اکران نشده‎‌تان (حکایت دریا)، قهرمانان آثارتان از یک غم درونی بزرگ رنج می‎‌برند. غمی که از هر زاویه می‎‌توان آن را معنا کرد. فلسفی نگاه کنیم، معنا می‎‌دهد، به ته خط رسیدن و این‎‌که آن آدم در طول حیات خود، رسالتش را انجام داده، معنا می‎‌دهد، می‎‌تواند تفاسیر نیهیلیستی و پوچ‎‌انگارانه داشته باشد و... این غم حتی در سرخوشانه‎‌ترین فیلم شما (دلم می‎‌خواد) نیز ملموس است علی‎‌الخصوص در یک سوم ابتدایی فیلم و تا قبل از این‎‌که آن آهنگ به سراغ بهرام بیاید، سنگینی این غم را به راحتی می‎‌توان لمس کرد. تفسیر و لزوم شما از غمگینی کاراکترهایتان چیست؟

آدمی که فکر می‎‌کند از این فاجعه‎‌ای که ما به عنوان جهان داریم در آن زندگی می‎‌کنیم نباید غم داشته باشد، اشتباه می‎‌کند. آن‎‌هم با علم به اینکه ما می‎‌دانیم که همه چیز محض و بدون نقص نیست و خود ما هزار تا نقص و عیب داریم ولی یک چیزهایی را می‎‌بینیم که نمی‎‌توانیم در برابر آنها بی‎‌تفاوت باشیم. مثلا شما در اتفاقی که در فلسطین دارد می‎‌افتد توجه کنید : من قادر نیستم فلسطین را پس بگیرم و به آنها بدهم ولی موقعی که می‎‌بینم در یک مدت کوتاه، یک دولت زورگو و غاصب آنجا ایستاده و 1600 بچه را می‎‌کشد و پرستار را با تیر می‎‌زند، خب چطور متاثر نباشم؟ من اصلا این شاخص که هر فردی چه مذهبی دارد تا بخواهم با او صحبت کنم، برایم مطرح نیست؛ دوست ارمنی دارم، یهودی، مسلمان و حتی دوست بودایی هم دارم. اصلا به کسی ربطی ندارد که من چگونه دعا می‎‌کنم ولی با تمام این اوصاف وقتی می‎‌بینی اسرائیل چه کارها و اجحافی با آدم‎‌های غزه و دیگر نقاط فلسطین می‎‌کند که هزار برابر بدتر از کاری است که هیتلر با یهودی‎‌ها کرد، به عنوان آدمی که صاحب اندیشه هستی، هر چقدر هم که جلویت نان و پنیر یا چلوکباب باشد، حرصت می‎‌گیرد که کاری از دستت برنمی‎‌آید. در چنین شرایطی تو چطور می‎‌توانی مقابله کنی وقتی یک آدمی مثل ترامپ می‎‌آید و اورشلیم را پایتخت اسرائیل معرفی می‎‌کند. درحالی‎‌که این شهر همیشه دوقسمتی بوده و مراکز ادیان مختلف آنجاست، فکر می‎‌کنم خیلی باید سبک‎‌مغز باشی که غم نداشته باشی. حالا این شخصیت‎‌هایی که در فیلم من هستند و اکثرشان یا نقاش هستند یا نویسنده، مساله کلی این است که من راجع آدم‎‌هایی که می‎‌شناسم فیلم می‎‌سازم. این‎‌طور نیست که من نمی‎‌توانم شخصیت‎‌های «جای خالی سلوچ» را درک کنم. اتفاقا این یکی از زیباترین داستان‎‌های ادبیات ماست اما آن خوفی که موقعی که می‎‌افتی در چاه و مار آنجا هست و مغزت را از دست می‎‌دهی، بلدم ترسیم کنم و می‎‌توانم آن وحشت را روی پرده بیاورم ولی این آدم، آدم من نیست یعنی آدمی که من دقیقا بشناسم که اگر بابای من برنگردد خانه، چه نگرانی‎‌هایی وجود دارد و چگونه زندگی تو عوض می‎‌شود. حالا او وقتی می‎‌آمده یک خروار طلا که با خودش نمی‎‌آورده، آن مزد کمی که گرفته بوده ولی بدون آن، مثل کشتی بی‎‌سکان هستی. خب من باید یک ارتباط ذهنی با شخصیت‎‌های فیلمم داشته باشم تا بتوانم ترسیم‎‌شان کنم. بله، قهرمانان فیلم‎‌های من، جزو خطه روشنفکری هستند. روشنفکر فقط خوش‎‌شانس بوده که زندگی بهتری داشته و توانسته تحصیل کند و کتاب بخواند که بچه فرد بلال‎‌فروش این امکانات را نداشته بنابراین هیچ شخصیت روشنفکری برای بقیه جامعه اجازه تفرعن ندارد که بخواهد از نوک دماغش نگاه کند. آقا یک امکاناتی هست که برای همه نبوده و تو شانس آوردی که برای تو بوده تا یک آدم درست و حسابی شوی ولی آحاد مردم بابت اینکه تو این شانس‎‌ها را داشتی و درس خواندی و... هیچ چیزی به تو بدهکار نیستند. مطرح کردن این آدم‎‌ها در فیلم‎‌های من بیشتر برای این است که بگویند ما هم آدم هستیم و همه گرفتاری‎‌هایمان هم مشابه هم است و فقط من این مقدار کتاب بیشتر خواندم و این مقدار دانش بیشتر دارم ولی هیچ حق تفرعنی مثلا به آبدارچی ندارد.

اینکه گفتید راجع آدم‎‌هایی که دقیقا می‎‌شناسید فیلم می‎‌سازید، من را یاد فیلم خیلی خوب «یک بوس کوچولو» انداخت که گویا در آنجا «ابراهیم گلستان» را مورد عنایت قرار دادید و تلویحا اشاراتی به رابطه پنهانی او با «فروغ فرخزاد» و رفتنش از ایران و باقی قضایا داشتید. حالا که چند سال از ساخت آن فیلم گذشته، چقدر این حدس و گمان‎‌ها درست بود؟

موضوع اصلی آن فیلم این بود که چه کسی رفت و چه کسی ماند. «شبلی» نویسنده‎‌ای است که در این مملکت دارد زندگی می‎‌کند. شبی که با او آشنا می‎‌شویم، تصمیم به خودکشی دارد و برای همه نامه نوشته. دوستش «محمدرضا سعدی» که سال‎‌هاست هم‎‌دیگر را ندیده‎‌اند و تا آن زمان سوئیس بود، به ایران می‌آید اما موقعی که شبلی پای درخت می‎‌میرد، دوستش گریه کرده، به آسمان نگاه می‎‌کند و می‎‌گوید «ایران». حالا شباهت شخصیت‎‌ها به آقای گلستان و یکی به یکی دیگر را نه من انکار می‎‌کنم و نه لزوم دارد انکار کنم. شما وقتی شخصیتی در حد و اندازه‎‌های آقای گلستان هستید که واقعا بر گردن این مردم از نظر فرهنگی حق دارد، خب می‎‌توانی موضوع یک فیلمی باشی. این عین حرف خودش است که: «من موقعی که شنیدم فروغ در تصادف کشته شده، اول رفتم خانه‎‌اش و چمدان را برداشتم و تمام نامه‎‌ها و هر چیزی که راجع ارتباطمان بود را جمع کردم و آمدم در خانه و در آغوش همسرم برای مرگ معشوقه‎‌ام گریه کردم». ایشان الان 94، 95 ساله هستند و خداوند عمر طولانی به او بدهد ولی ذهن دارد هنوز کار می‎‌کند. ممکن است چیزی ننویسد ولی حافظه‎‌اش خوب است. اینکه دوستان همه چسبیدند به این مساله، به فیلم اجحاف شد برای اینکه به نظرم فیلم خوبی است. آقای گلستان همیشه با من بسیار مهربان بوده و محبت کرده چندین بار منزلشان در انگلستان رفتم. در ایران هم که بودم، ایشان را می‎‌شناختم. ایشان پدرزن یکی از صمیمی‎‌ترین دوستان من یعنی «نعمت حقیقی» هم بوده. «لیلی گلستان» هم جزو دوستان من بوده و هنوز هم در ذهن من هستند ولی آن فیلم، بحثش در واقع این بود که اگر وجدانت راحت باشد، مرگ مثل یک بوس کوچولو می‎‌ماند. فیلم یک دیالوگی دارد که خانم خوروش می‎‌گوید که «این برف اول زمستان را می‎‌بینی روی کوه‎‌ها آمده، برف روی دل من زمستان و تابستان ندارد و همیشه می‎‌آید».

«مرگ دوستان خیلی سخت است»؛ دیالوگی که در هر دو فیلم آخرتان (دلم می‎‌خواد و حکایت دریا) آن را تکرار کردید. مشخص است که خیلی تحت تاثیر ضایعه فقدان دوستانتان قرار دارید.

16 خرداد امسال، هفدهمین سالگرد مرگ «هوشنگ گلشیری» بود. در امامزاده طاهر سر خاک او، فرزانه (همسرش) بود؛ باربد (پسرش)، غزل و من. هفده سال هم گذشته ولی این آدم هیچ‎‌وقت تمام نمی‎‌شود مثل زخم باز می‎‌ماند. از من می‎‌پرسند در سینما چند دوست داری؟ می‎‌گویم یکی؛ «عباس گنجوی» که فیلم‎‌های من را مونتاژ کرده؛ بقیه آشنا هستند. همه را می‎‌شناسم و آنها هم من را می‎‌شناسند اما آشنا هستند و ساعت 12 شب نمی‎‌توانی زنگ بزنی بگویی که من فلان جا گرفتار شدم. «رضا درمیشیان»، «محسن امیریوسفی» و... همه مثل هم می‎‌مانیم. حالا ما زودتر از آنها به دنیا آمده‎‌ایم. من هیچ جایزه خاصی بابت سن که نمی‎‌خواهم. سینما آدم جوان و خون جوان می‎‌خواهد. من در وجودم و به لحاظ فیزیکی می‎‌گویم 5 تا فیلم دیگر می‎‌سازم ولی آن‎‌که 26 سالش است و تازه شروع کرده، او مهمتر است؛ از نظر من «سعید روستایی»، «رضا درمیشیان» و «اصغر فرهادی» مهم‎‌تر هستند؛ اینها آینده سینما هستند. ما شاید گذشته‎‌اش هستیم. حالا چند فیلم دیگر هم می‎‌سازیم ولی باید از آنها حمایت کرد. من هیچ جایزه خاصی به‎‌خاطر جایگاه سنی‎‌ام یا حتی فیلمسازی یا «استاد»ی که به همه می‎‌گویند و به من هم می‎‌گویند، هیچ پوئن خاصی بابت این نمی‎‌خواهم و به همان دلیل هم این را می‎‌گویم که رانت اینکه یکی در خانواده آدم شهید شده باشد و بگوید اینکه یک عزیز درگذشته و تو بخواهی با رانت آن زندگی کنی، درست نمی‎‌دانم. من خودم را خیلی بالاتر از این می‎‌دانم که تا به این سطح نزول کند. واقعا دل آدم می‎‌شکند وقتی یک عزیزی را از دست می‎‌دهد. چگونه می‎‌توانی چنین کاری کنی. من برای آقای کیارستمی طی دو سال اخیر، غیر از سر خاکش رفتن، در هیچ جایی صحبت نکردم و حتی در بزرگداشتش هم نبودم؛ این مرده‎‌خوری است. این رفیق ما رفته، بی‎‌خودی هم رفته، عاشق زندگی هم بوده، خب؛ من بیایم بروم آنجا که حرف بزنم فلان بود و بهمان بود. یعنی چه واقعا.

و شاید به این دلیل است که ترس از جدایی از دوستان که بر اثر مرگ اتفاق افتاده، تاثیر شگرفی بر مقوله فیلمسازی شما گذاشته که یک سه‎‌گانه راجع مرگ ساختید و در دیگر کارهایتان نیز اشارات محکمی به موضوع مرگ و بی‎‌حوصلگی از زندگی داشته‎‌اید.

«مرگ‎‌آگاهی» باعث می‎‌شود تو بهتر زندگی کنی چون مرگ که آخرش هست چون این بلیط یک‎‌سره از روزی که به دنیا می‎‌آیی به نامت وجود دارد حالا جای خوب به دنیا بیایی و پدر و مادر خوبی هم داشته باشی، می‎‌توانی یک عمر طولانی داشته باشی ولی اگر در روستا باشی، ممکن است همان اول با یک بیماری مثل حصبه بمیری بنابراین مرگ‎‌آگاهی یکی از مهم‌ترین کارهایی که می‎‌کند این است که از تک‎‌تک لحظاتی که داری لذت می‎‌بری. از این زنده بودنت و اینکه صبح که از خواب بیدار می‎‌شوی بگویی خدایا شکرت. این «سه‎‌گانه مرگ» را منتقدان به راه انداختند چون دوست دارند کلاسه کنند که این فیلم‎‌هایش راجع مرگ است. می‎‌دانی چقدر جوان آمده که دارد راجع مرگ و زندگی تز می‎‌نویسد و همه هم می‎‌خواهند با من مصاحبه کنند. می‎‌گویم آقا بیائیم راجع زندگی صحبت کنیم وگرنه من نه از مرگ می‎‌ترسم و نه فکر می‎‌کنم می‎‌شود به تعوبقش انداخت. هر کسی یک وقتی دارد. من الان در 77 سالگی سعی می‎‌کنم انرژی‎‌ام را درست مصرف کنم. یکی بگوید بیا برویم کوه، می‎‌گویم نه برای چه باید از دیوار راست بالا بروم. من نمی‎‌توانم چون زانوهایم این اجازه را به من نمی‎‌دهد. در فیلم‎‌های من اینها هست ولی تمامشان نگاه ارجاعی دارند به پیرامونی که ما هستیم حالا اگر «خاک آشنا»ست، موقعی که دایی به پسرخواهرش می‎‌گوید «شما باید یک چیزی بکاری تا درو کنی» که پسر می‎‌گوید «ما درو هم نمی‎‌خواهیم» این نهایت یاس است که تو می‎‌گویی ما درو هم نمی‎‌خواهیم بکنیم. آن‎‌موقع دوست جوان زیادی داشته و هنوز هم دارم. می‎‌دیدم همه‎‌شان افسرده شده‎‌اند که یکی نمی‎‌خواهد کار کند و آن یکی تا ظهر می‎‌خوابد و... آن‎‌چه برایم مهم بود این‎‌که در این مملکت به این زیبایی و پهناوری، چرا نمی‎‌شود. حتما که نباید در پنت‎‌هاوس برج فلان باشی. در یک خانه کوچک هم که باشی با یک زندگی ساده هم می‎‌توانی طعم خوشبختی و شادی را داشته باشی چون پول یک مقداری راهگشاست. کافکا می‎‌گوید «پول تا یک مقداری برای شما امنیت می‎‌آورد از آن مقدار بیشترش برای شما نگرانی می‎‌آورد چون می‎‌خواهید این پول را حفظ کنید و نمی‎‌خواهید دیگر بی‎‌پول باشید». من اینها را در فیلم‎‌هایم ثبت کرده و به آن اشاره می‎‌کنم. «حکایت دریا» راجع مرگ نیست، راجع مرگ یک رنسانس فرهنگی است؛ یک چیزی تمام شد و جایش چیزی نیامد : جای شاملو کو؟ جای گلشیری کو؟ جای کیارستمی کو؟... بی‎‌شمار هستند در تمامی هنرها. اینها را که در نظر بگیری، می‎‌بینی ما از سال‎‌های 30، 40 و 50 در همه زمینه‎‌ها یک شکوفایی داریم. دولت یک مملکتی را دارد اداره می‎‌کند و من به عنوان شهروند اجازه دارم از هر عملش انتقاد کنم. می‎‌توانم تعریف هم کنم اما چون تمام دستگاه‎‌های تبلیغاتی، دست خودش است اصلا نیازی به من ندارد که تعریف کنم و من هم می‎‌دانم که حیطه‎‌ام سینماست و فقط در این مورد حرف می‎‌زنم و اگر بخواهم قصه و حرفی برای مردم بگویم، بارها هم گفته‎‌ام اگر یک خارجی هم از فیلمم خوشش بیاید من نمی‎‌گویم ناراحت می‎‌شوم از این بابت که مثلا آن فرانسوی از فیلم من خوشش آمد ولی مکالمه‎‌ام با مردم ایران است. اگر آنها دوست داشتند و به درد آنها هم خورد دیگر چه بهتر. کافکا یک جمله‎‌ای دارد که من در «بوی کافور، عطر یاس» از آن استفاده کردم. او می‎‌گوید «تاریخ، یک اتفاق بزرگ فاجعه‎‌آمیز نیست بلکه چیزهای کوچکی است که روی هم تاثیر می‎‌گذارند». مثالی که می‎‌زند خیلی مثال مهمی است می‎‌گوید «شما یک سنگی را در آب بینداز، دایره‎‌هایی که ایجاد می‎‌کند اصلا دست تو نیست. این دایره‎‌ها می‎‌تواند تا بی‎‌نهایت برود. کار من سنگ انداختن در آب است حالا اگر دایره به تو هم رسید یا به جوانی که در فلان شهرستان است، رسید چه بهتر و خیلی هم از بابت این ماجرا خوشحالم اما نهایتا من کاری بیشتر از این حرکت نمی‎‌توانم بکنم. من سه سال عمرم را می‌گذارم و یک فیلم می‎‌سازم و این بده‎‌بستان است حالا می‎‌گویند «سه‎‌گانه مرگ»؛ بگذار بگویند.

قهرمانان آثارتان را همواره کاراکترهای میانسال رو به بالا تشکیل می‎‌دهند. انسان‎‌هایی فرهیخته و روشنفکر و در مقابل همواره نمایندگانی از نسل جوان در فیلم‎‌هایتان حضور دارند که به نوعی همواره گرفتار و دست به دامان مشکلات عدیده‎‌ای هستند حتی در همین فیلم «دلم می‎‌خواد» که جوانان فیلم (مهناز افشار و محمدرضا گلزار) با مشکلات متعددی دست‎‌وپنجه نرم می‎‌کنند. در برابر تمامی این مشکلات جوانان، نگاه معقول و تا حدودی عاقل اندر سفیه قهرمانانتان بر آنها سایه انداخته. آیا تکثر این زاویه دید ناشی از برتری نسل طلایی شما بر جوانان امروز است؟ این فخرفروشی آن نسل و نگاه از بالا به پایین نسل شما به نسل امروز به چه دلیل تا این اندازه در آثارتان نشو و نما دارد؟

کلمه «نسل طلایی» را اصلا قبول ندارم. من زمانی که شروع کرده و یک موضوعی را در نظر می‎‌گیرم و بعد به شخصیت‎‌ها و بازیگران نقش‎‌هایم فکر می‎‌کنم، این‎‌طور نیست که من نمی‎‌توانم راجع جوان‎‌ها و مشکلات آنها فیلم بسازم. اتفاقا ساده‎‌ترین شکل فیلمسازی هم هست. هیچ نسلی برتر از نسل دیگر نیست. این تعبیر نسل شماست که فکر می‎‌کنید ما چقدر شانس داشتیم. بله، ما دوره شاه را هم داشتیم ولی برادر همسر من را در دوره شاه تیرباران کردند اینها تیرباران نکردند. آن‎‌موقع هم ما سانسور داشتیم؛ آدم‎‌های احمق آنجا هم بودند و حرف‎‌های احمقانه هم می‎‌زدند مثلا زمانی که می‎‌خواستیم برای فیلم «گزارش» کیارستمی پروانه ساخت بگیریم، گفتند ایشان تا حالا فیلم نساخته و ما اجازه نمی‎‌دهیم. هم‎‌زمان با این حرف، بخشی تحت عنوان50 سال سینما در دوره پهلوی در جشنواره راه انداخته بودند که 11 فیلم از فیلم‎‌های کوتاه «عباس کیارستمی» را نشان می‎‌دادند من یک نامه‎‌ای نوشتم و گفتم ما بزرگداشت‎‌تان را نادیده بگیریم یا این حرفی که ایشان تا حالا فیلم نساخته. شما دارید فیلم‎‌های این آقا را نشان می‎‌دهید بنابراین حماقت، مونوپل یک گروه نیست. آن‎‌موقع هم حماقت‎‌هایی از این قبیل بود که رئیس یک قسمتی که می‎‌خواست برای «شازده احتجاب» پروانه نمایش دهد می‎‌گفت بدبختی ما این است که این فیلم، جایزه اول جشنواره را گرفته. گفتم اگر بدبختی شما این است ببینید ما چقدر بدبختیم که فیلمسازیم.

کمتر پیش آمده که شما بیانیه‎‌های صنفی که همکارانتان امضاء می‎‌کنند را امضاء کنید. مثلا در بیانیه‎‌هایی که برای اکران «عصبانی نیستم» یا «رفع ممنوع‎‌الخروجی پناهی برای حضور در کن» یا «فراهم آمدن زمینه‎‌های بازگشت بهروز وثوقی به کشور» یا «پیگیری مجدانه قصور پزشکی در پرونده کیارستمی» و... شما هیچ‎‌کدام را امضاء نکردید. این ممانعت از شرکت در این قبیل امور، می‎‌تواند در نتیجه ناامیدی شما از این قبیل کارهای جمعی برای نیل به سرنوشتی مطلوب باشد کما اینکه هیچ یک از آن اقدامات به سرانجام نرسید و هیچ‎‌گاه زور هنرمندان وطنی به مانند هنرمندان هالیوودی به قوانین حاکمیتی نچربیده است.

این به ساختار برمی‎‌گردد. روزی که مراسم یادبود کیارستمی در دانشگاه شهید بهشتی بود، دو نفر از مدعوین نیامده بودند. یکی نماینده پزشکی قانونی بود که من تا آن روز نمی‎‌دانستم که پزشکی قانونی زیرمجموعه نظارتی وزارت بهداشت نیست که برایم خیلی تعجب‎‌آور بود. یکی هم نماینده پزشکی قانونی بود. او هم جزو زیرمجموعه‎‌های نظام پزشکی نیست. دو مورد مهم این بود که پزشکی قانونی نظر خودش را بگوید و بعد نماینده نظام پزشکی هم نظر خودش را اعلام کند. سه معاون وزیر بهداشت همراهش آمده بودند اما این دو آدم اصلی نیامده بودند. صرف نظر از این برچسب سیاه‎‌نمایی که هر کسی هر انتقادی می‎‌کند، می‎‌گویند سیاه‎‌نمایی که بیهوده است، آقا؛ من یک موردی را دارم مطرح می‎‌کنم و شما چرا فکر می‎‌کنید سیاه‎‌نمایی است؟ وقتی من دارم از رفتار یک پزشک انتقاد می‎‌کنم، حق من است. دوست من مرده آن‎‌هم به‎‌خاطر اشتباهات پزشکی. ما را نباید با هنرمندان سرزمین‎‌های دیگر مقایسه کرد. چند وقت پیش «رابرت دنیرو» در جوایز بهترین‎‌های تئاتر، به ترامپ توهین کرد و ترامپ هم پاسخ او را داد اما هیچ اتفاق دیگری نیفتاد. بنابراین قیاس ما با آنها یک قیاس مع‎‌الفارق است. درست می‎‌گوئید من تا امروز هیچ چیز دسته‎‌جمعی را امضاء نکردم. دلیلش این است برای اینکه 170 نفر یک بیانیه‎‌ای را امضاء کنند، هر کسی می‎‌آید می‎‌گوید این‎‌قدر هم در آن آب کنید تا من هم امضاء کنم. برای جمع کردن امضاء معمولا این متن می‎‌شود یک متن آبکی با 170 امضاء در زیرش. من اگر بخواهم اعتراض کنم، خودم می‎‌نویسم.

با توجه به حجم مشکلات داخلی و خارجی کنونی کشور و در شرایطی که معدود هنرمندان در رای خود به روحانی ابراز پشیمانی کرده‎‌اند، آیا شما هم پشیمان شده‎‌اید؟

نه. من عاقل و بالغ بودم و به روحانی رای دادم. اشکالات و گرفتاری آقای روحانی را هم می‎‌فهمم به‎‌خاطر این‎‌که رئیس‌جمهور ما نه قوای نظامی دست اوست، نه قوه قضائیه دستش است، نه صداوسیما را دارد. آقا شما یک کسی را آورده‎‌ای داخل رینگ و می‎‌گوئی با طرفت بوکس بازی کن که حالا آمریکاست، ترامپ است، اروپاست و... ولی از اول گفتید این دستت را هم از پشت ببند چون باید یک دستی با آنها مبارزه کنی. من بچه نبودم که حالا به روحانی رای داده باشم چون فکر می‎‌کردم که شاید ادامه سازندگی بهتر از این باشد تا اینکه یکی دیگر بیاید و مثلا بگوید نه همه آنها بد بودند. فرق ما با خارج این است که فرض کنید نخست‎‌وزیر کانادا که عوض می‎‌شود به‎‌خدا قیمت گوشت بالا نمی‎‌رود چون ربطی به هم ندارند. ما اینجا همیشه مثل این‎‌که اینها به هم وصل هستند. بعد می‎‌آیند می‎‌گویند خب؛ سفر خارجی نروید. چهار پنجم مملکت نمی‎‌توانند بروند. من یک دیالوگی دارم در فیلم «حکایت دریا» که می‎‌پرسد: «چرا داری می‎‌ری ترکیه؟» می‎‌گوید «تنها جایی است که ویزا نمی‎‌خواهد». می‎‌گویم «خب؛ جهنم هم ویزا نمی‎‌خواهد، آدم نمی‎‌دود که برود جهنم». من متنفرم از اینکه این همه مردم ما می‎‌روند دبی و پول خرج می‎‌کنند به‎‌عنوان این‎‌که هوای آزاد شنیدیم. آقا اینجا تل خاک بود، ما خاک بر سر شدیم که آنها برای خودشان برج ساختند.

ارسال دیدگاه شما

  • دیدگاه های ارسالی، پس از تایید مدیر سایت منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشند منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان پارسی باشند منتشر نخواهد شد.