انتخاب تاریخ:   /  /   
ارسال سوژه کانال تلگرام اینستاگرام سالنامه آرمان منتشر شد نخستین کنگره بزرگداشت آیت‌الله هاشمی رفسنجانی آرمان ملی شماره 63 آرمان ملی شماره 62 برلیان نت
آخرین خبرها پربیننده‌ترین خبرها
هشدار درباره دام سودجویان سفرهای ارزان
محمد مطیع درگذشت/ شرح ماوقع
بهای جدید بلیت سینماها اعلام شد
شفاف‌سازی اولویت‌های نمایشی در سال آتی
صدای پای گذشته
خبری از «کلاه‌قرمزی» نیست
هشدار درباره مرزهای زمینی و تورفروشی بدون «مجوز پرواز»
فانوس پا به ماه
اجرای پروژه اپراهای عروسکی در سال ۹۸
لحظه گرگ و میش با فشارهای بیرونی زیادی مواجه بود/ دلیل ازدواجِ پنهانی حامد و یاسمن سانسور شد/ مدیران محافظه‌کارتر شده‌اند
پیام روز تئاتر را محمدعلی کشاورز امضا کرد
نوروزخوانی؛ از اردوگاه‌های‌ کار تا متروی لندن
فیلم‌های اکران نوروز مشخص شدند
نمی‌توانم عروسکم را به کسی بسپارم
نوروزخوانی؛ از بطن زندگی‌ تا متن ادبیات
جای سریال‌های نوستالژی‌ در تلویزیون خالی است
نوروز ۹۸ با یک سریال و «پنج ستاره» مهمان خانه‌ها می‌شوم
خاطره‌های نوروزی؛ از بطن جامعه تا متن ادبیات
احتمال پخش «کلاه‌قرمزی»
اکران نوروزی و حاشیه‌هایش
کتاب‌های برتر ادبیات داستانی در سال ۱۳۹۷
مرگ خشایار الوند باعث وحدت شد
سینمای هنری از دست رفته است
یادی از هنرمندان سفرکرده‌ سال ۹۷
نویسنده برای پُزدادن نمی‌نویسد
اداره تئاتر تعطیل نمی‌شود
امروزه کارکردن در موسیقی بی‌کلام کاملا قلبی است
بزرگ‌ترین رمان قرن بیستم
بدرقه خشایار الوند تا خانه ابدی
وداع تلخ با سلطان خنده/ چرا این فیلمنامه اینقدر ایراد دارد؟
هنرمندي كه خنده به خانه مي‌آورد
نویسنده «پایتخت» و «شب‌های برره» درگذشت
جای خالی او هرگز پر نمی‌شود!
چالش «۱۲۰دقیقه‌ای‌ها» در اکران ۹۸
فرصتی برای عاشقی
کارگردان «رُما» هت‌تریک کرد
ده میلیون گردشگر ایرانی سالانه به کشورهای خارجی سفر می‌کنند اما بازمی‌گردند/ مسافر پرانی صحت ندارد
«متری شیش‌ونیم» تنها گزینه قطعی اکران نوروز
جوایز اسکار ۲۰۱۹؛ «کتاب سبز» بهترین فیلم شد
داستان‌هاي جنايي پرفروش‌ترین آثار ادبی هستند
دنبال نقد اجتماعی درس ریال «نون .خ» نیستم
هیچ‌گاه دلیل ممنوع‌التصویر شدنم را نفهمیدم/ اشتباه بزرگم این بود که سبک و سیاقم را عوض کردم/ به دنبال این نیستم که عده‌ای در کنسرت برایم کف و جیغ بزنند
فیلمسازان باید برای افزایش درجه کیفی سریال‌ها تلاش کنند
همه می‌خواهند فیلم‌شان را نوروز اکران کنند/معرفی گزینه‌های اکران نوروز ۹۸
سخت‌ترین چالش برای نویسنده‌ مساله باورپذیری است
فضای مجازی برای من ترسناک است
از برخی اظهارنظرها متعجب شدم
یـــأس مجـاری
عاشق نقش‌های ملودرام هستم
فیلم سینمایی پایتخت جایگزین این سریال شد/ پایتخت ۶ برای نوروز ۹۹ آماده می‌شود
بیشتر
کد خبر: 86113 | تاریخ : ۱۳۹۷/۹/۲۹ - 12:22
قصه‌های شب چله

قصه‌های شب چله

آرمان- فرهاد حسن‌زاده / گروه ادبیات و کتاب: فرهاد حسن‌زاده، نامی آشنا در ادبیات داستانی معاصر است؛ چه کودک و نوجوان، و چه بزرگسال. جز این، او روزنامه‌نگاری برجسته هم هست. حسن‌زاده متولد ۱۳۴۱ در آبادان است. از او بیش از هشتاد کتاب در حوزه‌های مختلف منتشر شده است، که برخی از آنها به زبان‌های انگلیسی، چینی و فرانسوی، آلمانی و... ترجمه و از برخی نیز فیلم و انیمیشن ساخته شده است. حسن‌زاده تاکنون بیش از بیست جایزه برای آثارش گرفته که مهم‌ترینشان نشان ماه طلایی از جشنواره بزرگ برگزیدگان ادبیات کودک و نوجوان است. حسن‌زاده از سوی ایران نیز نامزد جایزه جهانی آسترید لیندگرن برای سال ۲۰۱۷ و جایزه هانس کریستین اندرسن برای سال ۲۰۱۸ شد. ماروپله، ماشو در مه، لولوی زیبای قصه‌گو، سنگ‌های آرزو، کنار دریچه نیم‌کت هفتم، قصه‌های کوتی‌کوتی، عقرب‌های کشتی بمیک، زیبا صدایم کن و هستی، از مهم‌ترین آثار حسن‌زاده در حوزه کودک‌ونوجوان است و رمان «حیاط خلوت» (نامزد جایزه گلشیری، کتاب سال ایران و قلم زرین) مهم‌ترین اثر وی در حوزه بزرگسال. آنچه می‌خوانید سه قصه کوتاه از وی است که ماجرایشان در «جنگلستون» می‌گذرد؛ جهانی در عصر ارتباطات.

1- اندر حکایت شکار خرمگس

شیرهای جنگلستون این‌جور نبودند که بروند شکار کنند و دلی از عزا دربیاورند. از وقتی اینترنت آمده بود همه‌اش می‌نشستند پای کامپیوتر، یا چت می‌کردند و یا تو شبکه‌های اجتماعی سرک می‌کشیدند. اما بشنوید از یکی از روزهای زمستان که شیر نر و شیر ماده‌ای گرسنه و وامانده توی آپارتمانشان نشسته بودند و درباره شکار حرف می‌زدند.

شیر نر نعره‌ای سوسولی کشید و گفت: «چه کنیم؟ روده کوچیکه داره روده بزرگه رو می‌خوره؟»

شیر ماده دستی به موهای فرفری و سرخش کشید و گفت: «پاشو برو یک چیزی شکار کن بیار، این که نشد زندگی.»

شیر نر توی آینه نگاهی به موهای ژولیده‌اش کرد و گفت: «اگر حالشو داشتم یه آرایشگاه می‌رفتم. چی‌کار کنم که نه حال دارم، نه یال، نه کوپال.»

شیر ماده گفت: «کنسرو ماهی هم نداریم، من که می‌خوام از این به بعد رو بیارم به گیاه‌خواری. می‌گن انرژی مثبت داره.»

شیر نر، همان‌جا که ایستاده بود، از توی آینه نگاهش کرد و گفت: «گیاه‌خواری! خیلی پست‌مدرن شدی. ما شیریم و باید به سنت‌هامون احترام بذاریم.»

شیر ماده کنترل تلویزیون را برداشت و کانال‌ها را بالا و پایین کرد. یک‌مرتبه شکمش قاروقور کرد و بدجوری صدا داد. صدایی شبیه قدقد یک مرغ تخم‌گذار. شیر نر گفت: «این صدای چی بود؟ نکنه تک‌خوری کردی؟»

شیر ماده گفت: «نه بابا، شلوغش نکن، صدای شکمم بود. تاز‌گی‌ها صداش اینجوری شده. بیا بشین فوتبال نگاه کن. الان بازی منچستر و چلسی شروع می‌شه.»

شیر نر گفت: «فکر کردم شاید مرغی خروسی بوقلمونی چیزی لمبوندی و ما رو پیچوندی.»

شیر ماده پوزخند زد و رفت تو فکر. تلویزیون داشت آگهی بازرگانی نشان می‌داد. از همین تبلیغاتی که کفر بینندگان را درمی‌آورند. خرهای خرپول جنگلستون سازفروشی باز کرده بودند و دنبال مشتری می‌گشتند. هم سازهای سنتی داشتند، هم جاز و هم کلاسیک. گوینده‌ خر با صدای نخراشیده‌ای می‌گفت: «به سایت ما بروید و با خرید یک پیانوی خانوادگی یک سازدهنی جایزه بگیرید.»

با خرید یک پیانوی خانوادگی یک سازدهنی...

با خرید یک پیانوی...

این انعکاس صدای خر بود که در گوش‌های شیر تکرار می‌شد. شیر نر یکهو دست‌هایش را به هم کوبید و گفت: «پیانو! می‌گم چطوره یک پیانو سفارش بدیم. می‌تونیم از این خرها اینترنتی خرید کنیم.»

شیر ماده پوزخند دیگری زد و گفت: «پیانو! ما داریم از گشنگی می‌میریم، اونوقت تو می‌گی پیانو سفارش بدیم؟ خُل شدی؟»

شیر نر گفت: «نه، خُل نشدم. یه پیانو که سفارش بدیم دلی از عزا درمی‌آریم.»

فوری کامپیوتر را روشن کرد و دنبال روباه قرمز گشت. خیلی زود مرورگر فایرفاکس را باز کرد.

شیر ماده خمیازه‌ای کشید و گفت: «من که سردرنمی‌یارم. می‌خوای پیانو بزنی که اشتهامون کور بشه، یا توقع داری من کلید‌ای پیانو رو تو روغن سرخ کنم و واسه‌ت کلیدپلو درست کنم؟»

شیر نر با لبخندی پلید گفت: «هیچ‌کدوم. اصلا پیانو یک چیز انحرافیه. تو چرا فکرت رو به‌کار نمی‌اندازی؟»

شیر ماده قیافه‌ شیرهای فکور را به خودش گرفت و به خودش فشار آورد. چیزی به مغزش نرسید. مثل شیرهای شرور گفت: «خب. واضح‌تر حرف بزن ببینم چی می‌گی.»

شیر نر گفت: «پیانو بهانه ‌است آی‌کیو. مهم اون دوتا خری هستند که پیانو را می‌یارن تو خونه. حالا روشن شد؟»

شیر ماده غش‌غش خندید. «ای کلک! تو باید روباه می‌شدی. زودباش سفارش بده. زود... زود...»

ناگهان شیر نر محکم روی میز کوبید و مثل اجدادش غرید: «لعنتی! لعنتی!»

میز شکست و کامپیوتر ولو شد روی زمین. شیر ماده گفت: «چی شد؟ چرا همچین کردی؟»

شیر نر درمانده و کلافه گفت: «لعنت به این شانس! به این می‌گن بُزبیاری. نمی‌دونم اینترنت قطع شده یا مودم مشکل داره.»

شیر ماده پوزخند بعدی را زد و خودش را انداخت روی مبل و گفت: «نابغه، دیروز یادت رفت اشتراک اینترنت رو تمدید کنی.»

شیر آهی کشید و سبیل‌های شل‌وولش لرزید: «دلت خوشه. پولم کجا بود.»

شیر ماده گفت: «پاشو، پاشو برو چندتا مگس شکار کن. شیری که نتونه خر شکار کنه باید رژیم مگس بگیره.»

2- ماجراي جنگلستون

لاغري در سه‌سوت بدون درد و خونريزي!

توي جنگلستون هر كسي زندگي خودش را داشت. بعضي‌ها از بعضي‌ها حساب مي‌بردند. بعضي‌ها حساب و كتاب سرشان نمي‌شد. بعضي‌ها سرشان توي كتاب بود و از حساب بويي نبرده بودند.

يك روز شغال داشت توي صفحه‌هاي نيازمندي‌هاي روزنامه‌ همجنگلي دنبال آگهي استخدام مي‌گشت. اما هيچ كاري كه به قيف او بخورد پيدا نمي‌شد. كم‌كم داشت نااميد مي‌شد و اشكش درمي‌آمد كه چشمش افتاد به يك آگهي خيره‌كننده. آن آگهي از طرف شير بود كه نوشته بود: به يك همكار خانم يا آقا، باسواد يا بي‌سواد، جوان يا پير، متاهل يا مجرد، نيازمندم. متقاضيان خواهشمند است با شماره‌ تلفن... تماس گرفته و يا حضور به هم رسانند.

شغال فكري كرد و لبخندي زد و با شير تماس گرفت.

«الو من براي آگهي روزنامه تماس گرفتم.»

«خوب كاري كردي تماس گرفتي.»

«مورد شما چيه؟»

«موردي نيست. من يك منشي مي‌خوام.»

«واسه چه كاري؟»

«واله هيچ كاري ندارم. شما خودت فكر و ايده‌اي براي كارآفريني نداري؟»

«فكر و ايده؟ ببينيم سرمايه مرمايه چي داري؟»

«اي بابا! چه سرمايه‌اي بالاتر از اين هيكل و يال و كوپال كه هر آدمي ببينه، از ترس غش مي‌كنه.»

«خب!»

«خب كه خب. فكر از شما، سرمايه از ما.»

***

چند روز بعد يك خانم چاقالو سلانه‌سلانه رفت به ساختماني در ميدان بلبشو. انستيتو لاغری شيرغال. لاغري تضميني در سه سوت! و زيرش نوشته شده بود: «با آخرين متد، كاملا طبيعي».

(در پرانتز عرض كنم كه بنده به عنوان نويسنده از تعامل بين حيوانات و انسانات لذت وافر مي‌برم. اينكه حيوانات در خدمت نوسانات احساسات انسانات باشند يك موضوع بين‌المللي است و حتي فرابين‌المللي است.) به‌هرحال آن روز خانم چاقالو با كمي شك و ترديد به شغال نگاه كرد و يك شكلات بالا انداخت. خب، او اين‌جوري بود. وقتي استرس مي‌گرفت شكلات مي‌خورد. بعد از شغال پرسيد: «ببخشيد شما چطوري لاغر مي‌كنيد؟ با ليزر يا بي‌ليزر؟»

شغال گوشه‌ پوشه را به پوزه‌اش چسباند و كمي از آن را جويد و گفت:‌ «نه‌خير. ما از يك روش منحصر‌به‌فرد استفاده مي‌فرماييم. اين روش اختراع بنده است و كاملا طبيعي است.» و او را به اتاق بغلي هدايت كرد. در اتاق بغلي نه دستگاهي بود و نه ليزري. تاريك تاريك بود. ناگهان در ميان تاريكي صداي نعره‌‌ شيري پيچيد و خانم چاق شش متر به هوا پريد. وقتي پايش به زمين رسيد شصت كيلو كم كرده بود. و اينطوري بود كه موسسه‌ لاغري شيرغال با مشاركت شير و شغال در عرض يك‌سال از فرش به عرش رسيد و ميلياردر شد. ركورد آنها در گينس ثبت شد و به عنوان كارآفرين نمونه كارت صدآفرين گرفتند.

3- مواظب صدای شکمتان باشید!

صبح يك روز زیبا، نزدیکی‌های مجتمع مسکونی جنگل، صدای عجیبی به گوش می‌رسید: قار... قور... قار... قور...

فکر می‌کنید این صدای چی بود؟

قورباغه‌ای که تازه از استخر برگشته؟

نه!

کلاغی که از بس چیپس و پفک خورده به جای قارقار، قارقور می‌کند؟

نه!

الاغی که از بس بار بُرده به روغن‌سوزی افتاده؟

نه!

پس چی؟

این صدای شکم آقاگوسفنده بود. گوسفندی که خیلی گرسنه بود. آنقدر گرسنه که آبرویش داشت می‌رفت. او مُشتی به شکمش کوبید و گفت: «هیس! غرغر نکن! الان فکری به حالت می‌کنم.»

گوسفند ما رفت و رفت تا رسید به یک تله موش. با دقت نگاه كرد، این‌وری... آن‌وری... دید یک مغز گردوی تازه و خوشبو چسبیده به تکه‌ای سیم. او كه خبر نداشت اين یک تله‌موش است، پوزه‌اش را جلو برد. می‌خواست گردو را بخورد که ناگهان موشی از پشت دیوار پرید و گفت: «نه! نخورش!»

گوسفند که جا خورده بود، گفت: «چرا؟»

موش که خیلی تپل‌مپل بود، گفت: «این یک تله است و نباید گول بخوری!»

گوسفند گفت: «تله؟»

موش تپل‌مپل گفت: «بله. آدم‌ها با این تله‌ها می‌خواهند نسل موش‌ها را نابود کنند؛ ولی ما دستشان را خوانده‌ایم.»

گوسفند از موش تشکر کرد و راهش را کشید و رفت. اما هنوز گرسنه بود. شکمش دیگر قاروقور نمی‌کرد، بلکه بع‌و‌بور می‌کرد.

رفت و رفت تا رسید به یک مزرعه‌ سرسبز كه علف‌هاي تازه و خوش‌بو داشت. با خودش گفت: «اینجا دیگر دلی از عزا درمی‌آورم.» پوزه‌اش را باز کرد که از علف‌های خوش‌مزه بخورد، ناگهان صدایی شنید: «نه. نه. نه! نخور!»

ای بابا! اين ديگر كي بود؟ کله‌اش را چرخاند و دید ملخی بی‌حال نشسته روی شاخه‌ گلی قرمز. گفت: «چرا نخورم؟»

ملخ درحالی‌که سوراخ‌های دماغش را گرفته بود، گفت: «چون اینجا سم‌پاشی شده. آدم‌های خودخواه اینجا را سم‌پاشی می‌کنند که ما... اهه‌اهه‌اهه...» يكهو به سرفه افتاد.

گوسفند گفت: «فهمیدم... فهمیدم...» بعد راه افتاد و از آنجا دور شد.

درحالی‌که صدای بع‌و‌بور شکمش بیشتر شده بود، از سرازیر تپه‌ای پایین رفت. ناگهان گرگی گنده دید. یعنی گرگه او را دید و چشم‌هایش از خوشحالی برق زد.

گرگ خنده‌ای کرد و دورش چرخید: «به‌به! گوشت تازه‌ گوسفندی!»

گوسفند گفت: «نه. نه. نه! خواهش می‌کنم مرا نخور!»

گرگ گفت: «چرا؟»

گوسفند گفت: «من... من... من یک دام هستم.»

گرگ گفت: «دام!؟ خودم می‌دانم دامی. پسرم در رشته‌ دامپزشکی درس می‌خواند. توی همین دانشگاه آزاد که کنار جاده است.»

گوسفند با هول‌وهراس گفت: «من... من... منظورم این نبود. منظورم این بود که یک تله هستم.»

گرگ با صدای بلندی خندید: «هه‌هه‌هه! چه خوب! پس عالي شد. چون به یک تله‌ویزیون احتیاج دارم. یک تله‌ویزیون زنده با برنامه‌های زنده.» و کمی جلوتر رفت.

گوسفند خودش را عقب کشید و گفت: «خب، حالا که اینجوری است، من... من... من یک گوسفند سم‌پاشی شده‌ام. هر کس مرا بخورد، درجا می‌میرد.»

گرگ نفس عمیقی کشید و گفت: «هووووم! پس این بوی خوب مال شماست؟ من کشته‌‌مرده‌ این بو هستم.»

گوسفند عصبانی شد و فریاد زد: «باباجان، من هیچی نیستم. نه دامم، نه تله‌ و نه کسی مرا سم‌پاشی کرده. من یک گوسفند ساده‌ام که از شدت گرسنگی دارم غش می‌کنم و دنبال یک غذای سالم می‌گردم.» بعدش اوهو اوهو اوهو گریه کرد.

گرگ با او دست داد و گفت: «آفرین! از صداقت و راستگویی‌ات خوشم آمد.»

گوسفند چشم‌هایش را مالید و گفت: «خوشت آمد؟»

گرگ گفت: «آره داداش! توی زندگی هیچ‌چیز بهتر از صداقت و راست‌گویی نیست. همان اول موضوع را می‌گفتی و بی‌خودی داستان را کش نمی‌دادی.»

گوسفند گوش‌هایش را مالید و گفت: «درست می‌شنوم؟ تو از صداقت من خوشت آمده؟»

گرگ زد پشت شانه‌اش و گفت: «چقدر سوال می‌کنی؟ مگر من به زبان گرگی حرف می‌زنم؟ اتفاقا بنده هم گرسنه‌ام. بزن برویم باهم دنبال غذا بگردیم.»

و اینجوری بود که آن دو خيلي باهم رفيق شدند. از آن رفيق فابريك‌هاي باحال. هیچ‌کس باورش نمی‌شد که آنها حتی یک دقیقه هم باهم بسازند، ولی خب، ساختند. این یک دوستی استثنایی بود که با یک صدای استثنایی شروع شد.

قار... قور... قار... قور...

مواظب صدای شکمتان باشید.

ارسال دیدگاه شما

  • دیدگاه های ارسالی، پس از تایید مدیر سایت منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشند منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان پارسی باشند منتشر نخواهد شد.