کد خبر : 184160 تاریخ : ۱۳۹۶ يکشنبه ۱۰ ارديبهشت - 00:00
ایان مک‌یوون؛ نسل طلایی نویسندگان بریتانیا میلاد زکریا*

ایان مک‌یوون نویسنده‌ انگلیسی، از زمان چاپ اولین رمانش در سال ۱۹۷۸ توجه مخاطبان و منتقدان را جلب کرد و به چهره‌ای مطرح در میان نویسندگان بریتانیایی بدل شد. او را به همراه دو نفر از هم‌نسلانش، جولین بارنز و مارتین امیس، نسل نو و سپس نسل طلایی نویسندگان بریتانیا خواندند، عنوانی که چهل سال بعد هنوز به آنها اطلاق می‌شود. می‌شود گفت در دومین دهه‌ قرن بیست‌ویکم متشخص‌ترین جایگاه‌ها در ویترین ادبیات انگلستان هنوز به آنها اختصاص دارد.

یکی از نقاط مشترک آثار مک‌یوون، بخصوص در نیمه‌ اول دوره ‌نویسندگی‌اش، پرداختن به وقایع هولناک و تکان‌دهنده و تصمیمات در ظاهر درک‌ناپذیر از جانب شخصیت‌هایش بوده. توصیف‌های خونسردانه و عاری از احساسات او از شرایط مهیب، در همان سال‌های اول برای او لقب «ایان مخوف» را به همراه داشت.

اکثر قریب به اتفاق رمان‌های مک‌یوون در دسته‌بندی رمان روانشناسانه می‌گنجند، که یک سبک سنتی در ادبیات مدرن انگلیسی محسوب می‌شود. خصیصه‌ این ژانر تاکید بر شخصیت‌پردازی درونی و بیان انگیزه‌ها و احوال و دینامیک فکری شخصیت‌ها در ارتباط با اعمال و شرایط بیرونی آنهاست. او در روایت آثارش به تناوب از صدای اول‌شخص یا دانای کل محدود از جانب سوم شخص استفاده می‌کند، و به‌این‌ترتیب می‌تواند مواضع و خاطرات شخصیت‌هایش را در قالب یک گفت‌وگوی درونی غیرمستقیم بیان کند و جوهره‌ آنها را نمایان سازد؛ درعین‌حال همچنان وابسته به طرز فکر آنها باقی مانده و دنیا را از دریچه نگاه آنها ببیند. به‌علاوه با تعویض‌های متناوب راوی، به‌سادگی ماجرا را از بیرون و از دیدگاهی دیگر نمایش می‌دهد. با این ترفندها او به شکلی کاملا باورپذیر اوج‌گرفتن تدریجی خودشیفتگی و توهم را در شخصیت‌هایش توجیه می‌کند و نشان می‌دهد چگونه آنقدر در خود غرق می‌شوند که واضح‌ترین چیزها را نمی‌بینند و نادرست‌ترین راه‌ها را انتخاب می‌کنند، و همین مساله همواره از اصلی‌ترین عوامل جذابیت رمان‌های او بوده است.

توجه به مساله‌ اخلاق و جامعه به اشکال متفاوت در آثار مک‌یوون نمود داشته. «باغ سیمانی» (۱۹۷۸) داستان خواهر و برادرهایی است که پس از مرگ والدین، بدون اطلاع‌دادن به مراجع به زندگی در خانه ادامه می‌دهند و بیرون از دایره‌ نفوذ جامعه، با نفی تمام مسئولیت‌های اجتماعی و اخلاقی زندگی‌ای را در پیش می‌گیرند که محکوم به شکست و تباهی است. در رمان بعدی، «آسایش نزد غریبه‌ها» (۱۹۸۱)، زوج جوانی در یک سفر تفریحی به شهری خارجی، باز هم دور از جامعه‌ خودی، با زن و شوهری مسن آشنا می‌شوند که به‌تدریج زندگی آنها را به تسخیر خود درآورده و بالاخره پایان تلخی برای آنها رقم می‌زنند.

در رمان‌های بعدی به‌تدریج حضور وضعیت اجتماعی و سیاسی پررنگ‌تر می‌شود. «کودک در زمان» (۱۹۸۷) و «بی‌گناه» (۱۹۹۰) به‌ترتیب در زمینه‌ سیاست داخلی انگلستان و شرایط تاریخی جنگ سرد در اروپا می‌گذرند. در تمامی این آثار، و همین‌طور رمان‌هایی که مک‌یوون در سال‌های بعد نوشت، گرایش او به پرداختن و توجیه وضعیت‌های روانی حاد و پریشان، مشخص و ثابت است.

رمان «آمستردام» در سال ۱۹۹۸ منتشر شد و جایزه‌ معتبر بوکر را برای نویسنده‌اش به همراه داشت؛ جایزه‌ای که با تک‌تک رمان‌های گذشته‌اش نامزد آن شده ولی موفق به بردنش نشده بود. «آمستردام» داستان دو مرد میانسال است، کلایو موسیقیدان و ورنون روزنامه‌نگار، دو دوست قدیمی که به بالاترین سطوح شغلی رسیده و در دایره نخبگان جا گرفته‌اند. آنها وقتی برای حفظ موقعیت خود به مشکل برمی‌خورند، انتخاب‌های هولناکی انجام می‌دهند که به بهای از دست‌دادن دوستی و زندگی‌شان تمام می‌شود. بازتاب‌هایی از رمان‌های قبلی در «آمستردام» هست: وجود یک شخصیت سیاسی مثل وزیر خارجه یادآور شخصیت نخست‌وزیر در «کودک در زمان» است یا سفر نافرجام به شهر خارجی، شبیه «آسایش نزد غریبه‌ها» (هر دو به نوبه‌ خود یادآور «مرگ در ونیز» توماس مان هستند.) حتی با رمان‌های بعدی هم تم مشترک دارد: ایده‌ روایت یک روز کاری یک جراح مغز و اعصاب، که در «آمستردام» در مورد رز گارمونی، همسر وزیر خارجه به کار رفته، بعدا به شکلی متفاوت و مفصل‌تر در رمان «شنبه» (۲۰۰۵) استفاده شده.

«آمستردام» با وجود داستان تراژیکش، یک طنز اجتماعی در فرم پارودی یک حکایت اخلاقی است. درواقع تراژدی داستان به قدری سیاه است که شاید بدون این طنز قابل تحمل نمی‌بود. اگر کلایو و ورنون آدم‌های پوچی هستند، وضعیت بقیه‌ هم‌نسلان و اطرافیان آنها هم بهتر از این نیست. در میان شخصیت‌های اصلی و فرعی کتاب، که جامعه‌ نخبگان و قدرتمندان را می‌سازند، حتی یک شخصیت «خوب» وجود ندارد. از سیاستمدار محافظه‌کاری که سنگ ارزش‌های اخلاقی سنتی را به سینه می‌زند و در خفا عکس آنها عمل می‌کند، تا ارباب جراید که برای افزایش خواننده به ابتذال دامن می‌زنند، و هنرمندی که به بهانه‌ خلق زیبایی هنری، خودخواهانه از کمک به زنی که نیاز به کمکش دارد خودداری می‌کند. واکنش آنها نسبت به بدنه‌ واقعی جامعه چیزی بین بی‌تفاوتی محض تا انزجار است. آنها با اینکه خود را اصولا آدم‌هایی اخلاقی می‌دانند، شان خود را فراتر از آن می‌بینند که قواعد اخلاقی شامل حالشان شود. جامعه بسته نخبگان چیزی شبیه خانه‌ بدون بزرگ‌تر «باغ سیمانی» است، که کسی نیست که بچه‌ها را از کار بد منع کند. آنها چنان در خود غرق شده‌اند که درک چندانی از فاجعه‌ای که در آن فرو می‌روند ندارند. خلاصگی نسبی آمستردام کمک می‌کند که بتواند به شکل یک حکایت اخلاقی درک شود: کسانی به بهانه‌ والاترین هدف‌ها و با پست‌ترین انگیزه‌ها، عملی غیراخلاقی انجام داده‌اند جزایش را می‌بینند و دچار مرگ و تباهی می‌شوند. اما نکته اینجاست که کسانی که پیروز می‌شوند هم دست کمی از ضدقهرمانان شکست‌خورده ندارند. انگار تباهی آنها نه صرفا به‌خاطر زیر پاگذاشتن اخلاقیات، بلکه بیشتر به دلیل آن است که نزد خود و دیگران، خود را مقید به اصولی که زیر پا می‌گذارند نشان می‌دهند.

*مترجم آثار مک‌یوون: «آمستردام» و «خیالباف»